معنی عثر
8 بازدید
[ عَ ] (ع مص) دروغ گفتن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || شکوخیدن و بسر درافتادن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). یقال عثر فی ثوبه و عثر به فرسه فسقط. (اقرب الموارد). || خوار گردیدن سخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جهیدن رگ. (منتهی الارب). زدن رگ. (اقرب الموارد).[ عَ ] (ع اِ) کشت دشتی که از باران آب خورد. (منتهی الارب). آنچه آسمان آن را سیراب سازد از درختان و کشت. (اقرب الموارد).[ عَ ثَ ] (ع اِ) عَثر. رجوع به مادهٔ قبل شود. || دروغ. (اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) موضعی است به تهامه. (منتهی الارب) (معجم البلدان).[ عُ ] (ع اِ) عقاب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || دروغ. (اقرب الموارد). || (ص) دروغگوی. (منتهی الارب).[ عَ ثْ ثَ ] (اِخ) بیشه ای است شیرناک یا موضعی است. (منتهی الارب). ابوبکر همدانی گوید: عثر شهری است به یمن میان آن و مکه ده روز راه است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «عثر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ثر» برای سرودن شعر