معنی عتاب
7 بازدید
[ عِ ] (ع مص) خشم گرفتن. || خشم گرفتن همدیگر را. || ناز کردن. || خشمگینی پیدانمودن. || یاد کردن خشم را. (منتهی الارب) (آنندراج). || ملامت کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): با بخت در عتابم و با روزگار هم وز یار در حجابم و از غمگسار هم. خاقانی. عتاب از حد گذشته جنگ باشد زمین چون سخت گردد سنگ باشد.نظامی. هر آینه در معرض خطاب آیند و در محل عتاب. (گلستان). - عتاب کردن؛ سرزنش کردن. ملامت کردن : کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی بنقد اگر بکشد عاشق این سخن بکشد. سعدی.[ عُ تْ تا ] (اِخ) نام شخصی است که مخترع خارا بوده و آن پارچه ای است موجدار که از ابریشم میبافند. (برهان). رجوع به عتابی شود.[ عَ تْ تا ] (اِخ) ابن اسیدبن ابی العیص بن امیة. از والیان اموی و از قریش و از مردم مکه و صحابه است. وی مردی شجاع، عاقل و از اشراف عرب بود. رسول (ص) در عام الفتح او را بر مکه گماشت و ابوبکر نیز او را ابقاء کرد و تا به سال ۱۳ هـ . ق. که درگذشت بدان شغل بماند. بعض مورخان گویند وی تا اواخر خلافت عمر در ولایت مکه باقی بود و بنابر این وفاتش در اوائل سال ۲۳ بوده است. (از الاعلام زرکلی).[ عَ تْ تا ] (اِخ) ابن ورقاء الریاحی. از شجاعان و از امیران عرب است و از امرای مصعب بن زبیر است. او را امارت اصفهان داد و به جنگ خوارج ری فرستاد به ری برفت و با خارجیان جنگی سخت کرد و ری را به قهر تصرف کرد و سپس حجاج او را به جنگ شیب بن یزید فرستاد و او با لشکریان بسیار از مردم شام و عراق با شیب نبرد کرد. و سرانجام در جنگی به سال ۷۷ هـ . ق. به دست عامربن عمر تغلبی کشته شد. (از الاعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «عتاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر