معنی عبیر
7 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) نوعی از خوشبوهای خشک که بر جامه پاشند. (آنندراج از صراح) (غیاث اللغات). نام خوشبوی که از صندل و گلاب و مشک سازند. (آنندراج از منتخب) (غیاث اللغات). زعفران یا بوی خوش با زعفران آمیخته. (منتهی الارب). اخلاطی است از بوی خوش که با زعفران فراهم گردد. (اقرب الموارد): این حدیث از سر دردیست که من میگویم تا در آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر.سعدی. گفته شده است زعفران به تنهائی را گویند. (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء): کجا برفشانند مشک و عبیر همی گسترانند خز و حریر.فرخی. بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم.سعدی. - عبیرآلای؛ آلوده به عبیر. (از آنندراج). - عبیرآمیز؛ عبیرافشان. خوشبوی بمانند عبیر: ز مشک افشانی باد طربناک عبیرآمیز گشته نافهٔ خاک.نظامی. خیال خال تو با خود بخاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز.حافظ. - عبیرافشان؛ خوش بوی. عطرآگین. که بوی عبیر دهد: طبلهٔ عطر گل و زلف عبیرافشانش فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است. حافظ. - عبیرسرشت؛ آمیخته با عبیر: خاکش از بوی خوش عبیرسرشت میوه هایش چو میوه های بهشت.نظامی. || (ص) قوم عبیر؛ گروه بسیار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) . || سهم عبیر؛ تیر سیاه ناپیراسته. تیر بسیارپر. (منتهی الارب). تیر بسیار. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عبیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر