معنی عبس
7 بازدید
[ عَ ] (ع اِ) گیاهی است، به فارسی شاپاپک یا سیسنبر و به مصر یرنوف نامند. (منتهی الارب). رستنی است. فارسی آن سابانک است یا سیسنبر است و در مصر به یرنوف معروف است. (اقرب الموارد). در تحفه ذیل نوف آرد: به فارسی شابانک و معرب از او شاباسنج است. رجوع به شابانج شود.[ عَ ] (ع مص) ترش کردن روی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (المنجد).[ عَ بَ ] (ع اِمص) ترشرویی. (غیاث اللغات از لطائف و منتخب): گر جان شیرین خواهد از تو سائلی هرگز اندر چهرهٔ شیرین تو ناید عبس. سوزنی. زشت آن زشت است و خوب آن خوب و بس دایم این ضحاک و آن اندر عبس.(مثنوی).[ عَ بَ ] (ع اِ) سرگین و پشک و جز آن خشک شده بر دنب ستور. (منتهی الارب). بول و سرگین خشک. (غیاث اللغات). آنچه از بول و سرگین خشک شده و بر دنب شتر چسبیده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). وَذَح. (اقرب الموارد). || شاش برده در فراش که بدان عادت کرده باشد و اثر آن بر بدن و فراش او نمایان بود. و در حدیث است انه کان أبرد من العبس؛ أی العبد البوال. (اقرب الموارد). || (مص) خشکیدن سرگین و پشک و جز آن بر دنب ستور. || خشک شدن ریم بر دست و اندام. (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) کوهی است. (معجم البلدان).[ عَ ] (اِخ) محله ای است به کوفه و بنی عبس بن بغیض بدانجا منسوب است. (معجم البلدان).[ عَ بَ ] (اِخ) ابن بغیض بن ریث بن غطفان. از عدنان. جد جاهلی است پسران او عبسیون اند و عنترةبن شداد به آن منسوب است. مسکن آنها ابتدا به نجد بود پس از اسلام پراکنده شدند و هیچ یک از آنان بدانجا نماندند. (از الاعلام زرکلی) (معجم البلدان).[ عَ بَ ] (اِخ) ابن رفاعةبن الحارث. جدی جاهلی است و عباس بن مرداس السلمی از نسل اوست. (از الاعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «عبس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بس» برای سرودن شعر