معنی عبدری
6 بازدید
[ عَ دَ ری ی ] (اِخ) در اصطلاح رجال لقب سویبطبن حرملهٔ فرشی عبدری و جمعی دیگر است و نسبت آن به قبیلهٔ بنی عبدالدار (از بلاد اندلس) است. (از ریحانة الادب ج ۳ ص ۵۸).[ عَ دَ ری ی ] (ص نسبی) نسبت است به عبدالداربن قصی. (از اللباب فی تهذیب الانساب ص ۱۱۲).[ عَ دَ ری ی ] (اِخ) عبدالحمیدبن زکریای بن الجهم العبدری. (اللباب ص ۱۱۲).[ عَ دَ ری ی ] (اِخ) رزین بن معاویةبن عمار سرقسطی عبدری، مکنی به ابوالحسن و معروف به امام الحرمین. از بزرگان علماء اهل سنت است. از تألیفات او است: جمع بین الصحاح الستة. وی از محدثین است. (از ریحانة الادب ج ۳ ص ۵۸).[ عَ دَ ری ی ] (اِخ) علی بن سعیدبن عبدالرحمان بن محرزبن ابی عثمان ملقب به عبدری. از بزرگان علمای شافعیه است. از تألیفات او است: مختصر الکفایه در خلافیات علماء. وی به سال ۴۹۳ هـ . ق. درگذشت. (از ریحانة الادب ج ۳ ص ۵۸).[ عَ دَ ری ی ] (اِخ) محمدبن محمد. رجوع به ابن الحجاح شود.
کلمات همقافیه با «عبدری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر