معنی عبدالجبار
6 بازدید
[ عَ دُلْ جَ بْ با ] (اِخ) دهی است از دهستان بدوستان بخش هریس شهرستان اهر. واقع در ۳۱هزارگزی باختر هریس و دوهزارگزی شوسهٔ تبریز به اهر. کوهستانی و هوای آن معتدل است و ۵۸۲ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است، صنایع دستی گلیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ عَ دُلْ جَ بْ با ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالجبار الهمدانی الاسدآبادی، مکنی به ابوالحسین، قاضی بود و در علم اصول و کلام تبحر داشت، و در عصر خویش شیخ معتزلیان بود و آنان وی را قاضی القضاة می گفتند. و جز وی کسی را بدین لقب نمی خواندند. از تألیفات اوست: تنزیه القرآن عن المطاعن، والامالی. وی به سال ۴۱۵ هـ . ق. به ری درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به خاندان نوبختی شود.[ عَ دُلْ جَ بْ با ] (اِخ) ابن احمدبن عمر الطر سوسی، مکنی به ابوالقاسم. وی عالم به قراآت بود و کتابی بنام المجتبی الجامع در علم قرائت تألیف کرده است. او به سال ۳۳۱ متولد شد و در ۴۲۰ هـ . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).[ عَ دُلْ جَ بْ با ] (اِخ) ابن خالدبن بن عمران السرتی، مکنی به ابوحفض. وی فقیهی فاضل و زاهد و در فضل و دینداری ضرب المثل بود. به سال ۱۹۴ هـ . ق. متولد شد و به سال ۲۸۱ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).[ عَ دُلْ جَ بْ با ] (اِخ) ابن عبدالرحمان الازدی. وی امیری شجاع بود. به سال ۱۰۴ هـ . ق. منصور وی را امارت خراسان داد و او بدانجا بسیاری مردم را به تهمت دوستی با آل علی بکشت، سپس از طاعت منصور بیرون شد، منصور سپاهیان بدفع او فرستاد و وی را اسیر کردند و نزد منصور آوردند منصور بفرمود دو پای او را بریدند و او را گردن زدند و فرزندان و کسان او را نفی بلد کردند. (از الاعلام زرکلی).[ عَ دُلْ جَ بْ با ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمد قرطبی قیروانی، مکنی به ابوطالب. به ادب و عربیت و تاریخ معرفتی داشت. او را شعری است و تاریخی تصنیف کرد. وی به سال ۵۱۰ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «عبدالجبار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر