معنی عارف
8 بازدید
[ رِ ] (ع ص) دانا و شناسنده. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اصطلاح عرفانی) آنکه خدا او را بمرتبت شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانیده باشد و این مقام بطریق حال و مکاشفه بر او ظاهر شده باشد نه بمجرد علم و معرفت حال. جنید گوید: عارف کسی است که حق از سر او گویا و خود ساکت باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ص ۹۹۷). ابوتراب نخشبی گوید: عارف کسی است که چیزی او را مکدر نگرداند و گفته شده است که عارف کسی است که از وجود مجازی خویش محو و فانی گشته باشد. (شرح کلمات باباطاهر ص ۵۰) (لمع صص ۳۵ -۳۹). و گفته شده است که عارف کسی است که عبادت حق را از آن جهت انجام میدهد که او را مستحق عبادت میداند نه از جهت امید ثواب و خوف از عقاب. (مصباح الهدایة ص ۸۵). و گفته شده است که عارف کسی است که دنیا بر او تنگ باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ص ۹۹۷): عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ نه چو زنبور کزو شورش و غوغا شنوند. خاقانی. چون نظر از بینش توفیق ساخت عارف خود گشت و خدا را شناخت.نظامی. صورت حال عارفان دلق است اینقدر بس چو روی در خلق است. سعدی (گلستان). عابدان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار. سعدی (گلستان). تمنا کند عارف پاکباز بدریوزه از خویشتن ترک آز. سعدی (بوستان). || مقابل عامی : بساط سبزه لگدکوب شد بپای نشاط ز بسکه عارف و عامی به رقص برجستند. سعدی. || شکیبا. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج).[ رِ ] (اِخ) (احمد...الزین) یکی از نویسندگان و ادباء بزرگ عرب در قرن ۱۴ هجری و صاحب مجلهٔ عرفان صیداست. او دارای تألیفاتی مانند تاریخ صیدا و تاریخ شیعه میباشد. (معجم المطبوعات ج ۲ ص ۱۲۵۹).
کلمات همقافیه با «عارف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر