معنی عادت
6 بازدید
[ دَ ] (ع اِ) عادة. فارسیان به معنی رسم و آئین نیز استعمال کنند و با لفظ گردانیدن، نهادن، برداشتن، کردن، دادن و گرفتن مستعمل نمایند. (آنندراج): عادت و رسم این گروه ظلوم نیک ماند چه بنگری به ظلیم. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). اما ایزد عز ذکره بفضل خود ما را بر عادت خود بداشت. (تاریخ بیهقی). غلامان و ستوران افزون از عادت رسم خریدن گرفتند. (تاریخ بیهقی). بخدمت پادشاه نبوده است و عادت و خوی و اخلاق ایشان پیش چشم نمیدارد. (تاریخ بیهقی). همی تا کند پیشه عادت همی کن جهان مر جفا را تو مر صابری را. ناصرخسرو. نه او برعادت و اخلاق ایشان وقوف دارد. (کلیله و دمنه). و تجارب متقدمان را نمودار عادت خویش گردان. (کلیله و دمنه). عادت بود که هدیهٔ نوروز آورند آزداگان بخدمت بانوی شهریار.خاقانی. مگر آنکه سخن گفته شود به عادت مألوف. (گلستان). هر زمینی سعادتی دارد هر دهی رسم و عادتی دارد.اوحدی. || حیض. عادت زنان : صاحب حالت شدن حله بتن سوختن خارج عادت شدن عدهٔ غم داشتن.خاقانی. || (اصطلاح روانشناسی) استعداد اکتسابی صدور حرکات یا تحمل تأثیراتی معین. (علم النفس سیاسی ص ۴۲۸).
کلمات همقافیه با «عادت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دت» برای سرودن شعر