معنی عاجز کردن
6 بازدید
[ جِ کَ دَ ] (مص مرکب) درمانده کردن. ناتوان ساختن : کمالت عاجزم کرد و عجب نیست که تو هم عاجزی اندر کمالت.خاقانی. موران به اتفاق شیر را عاجز کنند. (مجالس سعدی ص ۲۳).
کلمات همقافیه با «عاجز کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر