معنی عاجز ماندن
6 بازدید
[ جِ دَ ] (مص مرکب) ناتوان شدن. درماندن : قامتی داری که سحری میکند کاندران عاجز بماند سامری.سعدی. جهان آن تو و تو مانده عاجز ز تو محروم تر کس دیده هرگز.شبستری.
کلمات همقافیه با «عاجز ماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر