معنی عاجز آمدن
6 بازدید
[ جِ مَ دَ ] (مص مرکب) ناتوان ماندن. قادر نبودن. توانا نبودن : چنان نبشتی که از آن نیکوتر نبودی چنانکه دبیران استاد در انشاء آن عاجز آمدندی. (تاریخ بیهقی). آن را که مصطفی چو همه عاجز آمدند در حرب روز بدر بدو داد رایتش. ناصرخسرو. رشته تا یکتاست آن را زور زالی بگسلد چون دو تا شد عاجز آید از گسستن زال زر. سنائی. دعوی طبابت کردند و از معالجه ها عاجز آمدند. (مجالس سعدی ص ۱۴). جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت عاجز آمدی. (گلستان). رجوع به عاجز شود.
کلمات همقافیه با «عاجز آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر