معنی عاجز
6 بازدید
[ جِ ] (ع ص) سست و ناتوان. ج، عواجز و عجزة. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). درمانده. ج، عاجزون. (مهذب الاسماء): روستائی زمین چو کرد شیار گشت عاجز که بود بس ناهار.دقیقی. و قویترین سببی در کارهای دنیا مشارکت مشتی دون عاجز است. (کلیله و دمنه). مردم دو گروه اند: حازم و عاجز. (کلیله و دمنه). عاجز باشد که دست قوت یابد برخیزد و دست عاجزان برتابد. سعدی (گلستان). || کوتاه. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عاجز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جز» برای سرودن شعر