معنی ظهور
7 بازدید
[ ظُ ] (ع اِ) جِ ظَهر.[ ظُ ] (ع مص) آشکار شدن. آشکارا شدن. پدید آمدن. پدیدار شدن. ظاهر شدن : مرد... توبه کرد که پیش از ظهور حجتی بر امثال این کار اقدام ننماید. (کلیله و دمنه). و چنانکه ظهور آن بی ادوات آتش زدن ممکن نگردد اثر این بی تجربت و ممارست هم ظاهر نشود. (کلیله و دمنه). || پیدایش. || پیدائی. وضوح. هویدائی. آشکاری. ابانت. بروز. تجلی. رونمائی. بداهت. || بر جای بلند شدن: ظهر علیه؛ به بام برآمد. || ظَهر علی؛ یاری داد مرا. || دست یافتن. چیره شدن: ظهر به و علیه؛ چیره گردید بر وی. || ظَهر بفلان؛ آشکار کرد او را. || اطلاع بر سِرّ. || فخر به علم. || مرتبهٔ بالا گرفتن. || به پشت زدن. || (اصطلاح نجوم) در تحت الشعاع نبودن کوکب.[ ظُ ] (اِخ) شهری است در بحر از سرزمین مَهرة در اقصای یمن.
کلمات همقافیه با «ظهور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر