معنی طنز
7 بازدید
[ طَ ] (ع مص) فسوس کردن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). فسوس داشتن. (دهار). افسوس داشتن. (زوزنی). افسوس کردن. (تاج المصادر). || بر کسی خندیدن. || عیب کردن. (زوزنی). || لقب کردن. (زوزنی). || سخن به رموز گفتن. (غیاث) (آنندراج). || (اِمص) طعنه. (غیاث) (آنندراج). سخریه : آنچه دیده و شنیده از احوال نوخاستگان و حرکات ایشان و سخنان باطنز که میگفتند بازراند. (تاریخ بیهقی ص ۵۹۹). بزرگان طنز فرانستانند. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۲). زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز مرا بطنز چو خورشید خواند آن جوزا. خاقانی. سالها جستم ندیدم زو نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان.مولوی. قهقهه زد آن جهود سنگدل از سر افسوس و طنز و غش و غل.مولوی. عقلم بطنز گفت که انظر الی الابل کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است. سلمان ساوجی. || ناز. (غیاث) (آنندراج).[ طَ ] (اِخ) (شارع...) ببغداد است بنهر طابق. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «طنز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نز» برای سرودن شعر