معنی طمور
9 بازدید
[ طُ ] (ع مص) بلند نگریستن. بلند نگریستن بچیزی. (زوزنی). || بلند شدن. (منتخب اللغات).[ طُ ] (ع مص) وثوب. طمر. (منتهی الارب). برجستن. (تاج المصادر) (زوزنی). جستن. (منتخب اللغات). برجستن بسوی نشیب یا بسوی هوا. (منتهی الارب). از بالا بزیر جستن. (تاج المصادر). || رفتن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). سیر کردن در زمین. (منتخب اللغات). || درگذشتن. (منتهی الارب).[ طِمْ مَ ] (ع اِ) بیخ و بن. طمر. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «طمور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر