معنی طماح
8 بازدید
[ طِ ] (ع مص) بلند نگریستن بچیزی. (زوزنی). طمح. منتهی الارب). || سرکشی کردن. (منتخب اللغات). طمح. (منتهی الارب). || آرمیدن با زن. (منتخب اللغات).[ طِ ] (ع اِمص) سرکشی، یُقال: فرس فیه طِماح. || نافرمانی زن از شوی. (منتهی الارب).[ طَمْ ما ] (ع ص) آزمند. حریص. (منتهی الارب). شره. (منتخب اللغات).[ طَمْ ما ] (اِخ) نام مردی از بنی اسد. بعثوه الی قیصر فمحل بامرءالقیس حتی سم. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «طماح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر