معنی طلی کردن
8 بازدید
[ طِ لا کَ دَ ] (مص مرکب) اندودن. (زمخشری). مالیدن. (زمخشری). بیالودن. (دستور اللغة): نارنج چو دو کفّهٔ سیمین ترازو هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو. منوچهری. بگیرند برگ غار ده درمسنگ، عاقرقرحا پنج درمسنگ... و با ده ستیر زفت رومی بسرشند و بر کاغذ طلی کنند و بر آن موضع دوسانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ماهی از دریا آید بسوی شست بطبع گر طلی کرده بود بر سر آن شست فقاع. سوزنی. چون به زر آب قدح کردند مژگان را طلی میخ نعل مرکبان شاه کشور ساختند. خاقانی.
کلمات همقافیه با «طلی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر