معنی طلی
8 بازدید
[ طُ لا ] (ع اِ) جِ طُلیة.[ طَ لا ] (ع اِ) کالبد. (منتهی الارب). شخص. (منتخب اللغات). || قطران مالیده. || مرد نیک بیمار. ج، اطلاء. (منتهی الارب). مرد سخت بیمار. (منتخب اللغات). || خواهش نفس. گویند: قضا طلاه؛ ای هواه. (منتهی الارب).[ طِ لا ] (ع اِ) لذت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || طلا. زر (در اصطلاح فارسی). رجوع به طلا شود: و بر او صفت کین افراسیاب از اول تا به آخر به طلی نقش کرده. (تاریخ طبرستان). وجود مردم دانا مثال زرّ طلیست که هر کجا که رود قدر و قیمتش دانند. سعدی (گلستان). || طلاء. اندودنی. مالیدنی. رجوع به طلاء شود: در زنخدان سَمَن، سیمین چاهی کندند بر سر نرگس مخمور طلی پیوندند. منوچهری (دیوان ص ۲۸۶). و طلیهاء خنک و تر بر سینه می باید نهاد چون لعاب اسیغون و آب برگ خرفه... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ طُ لا ] (ع اِ) یک نوشیدنی از شیر. (منتهی الارب).[ طَ لی ی ] (ع اِ) بچگان ریزهٔ گوسفند. ج، طلیان. (منتهی الارب). بزغاله. (مهذب الاسماء). بچهٔ کوچک غنم که بفارسی بزغاله گویند. (فهرست مخزن الادویه). || بچهٔ پای بسته. || چرک دندان. گویند: باسنانه طلی؛ ای قلح. (منتهی الارب). زردی دندان. (مهذب الاسماء).[ طَلْ یْ ] (ع مص) قطران مالیدن شتر را. (منتهی الارب). اندودن. (دهار) (تاج المصادر): و ماءالشعیر بیست وچهار گونه بیماری معروف را سود دارد و از آن... طلی خایه و طلی سر و طلی سینه و طلی پهلو و طلی جگر و طلی شکستگی و طلی ضلع و طلی سوختگی و طلی نقرس... را. (نوروزنامه). فیقلعونه [ یقلعون الانیون ] و یطلونه علی ازجّة النشاب. (ابن البیطار). || بازداشتن. || پای بچهٔ چهارپایان بستن. (دهار). گویند: طلیت الطلاء؛ اذا ربطته و جسته. || چرکین شدن دندان. (منتهی الارب). زرد شدن دندان. (زوزنی).
کلمات همقافیه با «طلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر