معنی طلایع
6 بازدید
[ طَ یِ ] (ع اِ) جِ طلیعه. (منتهی الارب). طلائع. بغایا. رجوع به طلیعه و طلایه شود: چاشتگاه طلایع مخالفان پدید آمد سواری سیصد. (تاریخ بیهقی ص ۵۸۳). هر دو لشکر را که طلیعه بودند مدد رسید تا میان دو نماز لشکر فرودآمد و طلایع بازگشتند. (تاریخ بیهقی). سلطان طلایع خویش را فرمود تا خود را در میان بیشه ها انداختند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۰). از وقت لمعهٔ فلق تا وقت مسقط شفق با طلایع مرگ به بازی درآمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۴).
کلمات همقافیه با «طلایع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر