معنی طلا
7 بازدید
[ طَ ] (ع اِ) آب دهان که از جهت بیماری و جز آن بسته باشد. طُلْوان. طُلُوان. (منتهی الارب). || به قطران اندوده. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). || بچهٔ آهو. (مهذب الاسماء). بچهٔ آهو وقت زائیدن. (منتهی الارب). آهوی یکساله. (دهار). آهوبچه. (منتخب اللغات). || بچهٔ گاو و گوسفند. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || بچهٔ هر حیوان که زنگله دارد. (مهذب الاسماء). هر ستور که سم او شکافته باشد. (منتخب اللغات). گوساله. || ریزه و خرد از هر چیزی. (منتهی الارب). ج، اَطْلاء، طِلاء، طُلْیان، طِلْیان. || شخص. رجوع به طلی شود.[ طِ / طَ ] (از ع، اِ) زر (در اصطلاح فارسی). زر سرخ. بکسر اول معروف است که به عربی ذهب خوانند. (برهان). زر خالص و صاحب فرهنگ رشیدی نوشته که غالباً لفظ طلا معرب تله است که لفظ هندی است و بکسر فوقانی و تشدید لام بمعنی زر و بمعنی ملمع کردن و ملمع نیز آمده است و در سراج نوشته که طلا بمعنی زر سرخ در اصل به تای قرشت بود بسبب اختلاط عجم و عرب به طای مطبقه نوشته اند حتی که مطلا بمعنی زراندود استعمال کنند. (غیاث) (آنندراج). رجوع به زر طلا شود: زمین را برنگ طلا رنگ داد [ مهر ] جهان را ز نو فر و اورنگ داد.فردوسی. وجود مردم دانا بسان زرّ طلاست که هر کجا که رَوَد قدر و قیمتش دانند. سعدی. از پی دیدن نهی گر به دم تیغ دست زخم فشاند چو مهر در عوض خون طلا. حسین ثنائی. - طلای جعفری. رجوع به زر جعفری شود. - طلای دست افشار. رجوع به زر دست افشار شود. - طلای سفید؛ پلاتین. نوعی از زر که سفیدرنگ و گرانبهاتر از طلای زرد است. - امثال: طلا که پاک است چه محنتش (یا حاجتش، یا منتش) به خاک است.[ طَ ] (اِخ) کوهکی است (چنین یافتم در شعر هذلیین و در شعر دیگران به ظاء معجمه و آنجا واقعه ای بوده است). (معجم البلدان).[ طَ ] (اِخ) قلعتی است به آذربایجان (این لفظ عجمی و اصل آن تلاست، چه در کلام عجم طاء و ظاء و ضاد و ثاء و حاء و صاد خالصه و جیم خالصه نیست). (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «طلا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لا» برای سرودن شعر