معنی طراد

معنی طراد

7 بازدید
[ طِ ] (ع اِ) نیزه ای کوتاه که بدان شکار کنند. (منتهی الارب). نیزه ای خُرد. یا عام است. (منتهی الارب) (آنندراج): بر اثر ایشان صدوسی غلام... بگذشتند، با سه سرهنگ سرای و سه علامت شیر، و طِرادها برسم غلامان سرای بر اثر ایشان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۲). فرمود تا طرادها غلامان سرای از دور بزدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۴).
[ طِ ] (ع مص) حمله آوردن بر یکدیگر. (منتهی الارب) (آنندراج). مطاردة: و از آنجا بر نیت ترتیب جهاد، با مردان جلاد، ابنای طعان و طراد روان شد. (جهانگشای جوینی). || (اِ) جنگ. حمله. (دزی).
[ طَرْ را ] (ع ص، اِ) کشتی خرد شتابرو. (منتهی الارب) (آنندراج). سخت راننده. || قایق (بیضی شکل بخلاف قُفَّه که مدور است). || جای فراخ. سطح هموار وسیع. || آنکه قرائت را بر مردمان دراز کند که گویا طول قرائت مردمان را میراند. (منتهی الارب) (آنندراج). من یطول علی الناس القراءة حتی یطردهم. (اقرب الموارد). || روز دراز. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ طَرْ را ] (اِخ) نام جماعتی. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ طَرْ را ] (اِخ) ابن دُبیس الاسدی. از فرمانروایانی بود که فرمانروائی جزیرهٔ دبیسیهٔ (نزدیک خوزستان) را از پدران خویش بطریق ارث داشته، منصوربن حسین الاسدی را با وی محاربه ای پیش آمد و از این رو در امر فرمانروائی او سستی رخ داد و از جزیرهٔ مزبوره بیرون شد، و مدتی نگذشت که پس از آن محاربه بسال ۴۱۸ هـ . ق. جهان را بدرود کرد. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۴۶).
[ طُرْ را ] (اِخ) ابن علی بن عبدالعزیز، ابوفراس السلمی الدمشقی، المعروف بالبدیع. وی نحوی و نویسنده ای ادیب و در نظم و نثر سرآمد بود. از اشعار اوست: قیل لی لم جلست فی آخر القو مِ و انت البدیع رب القوافی قلت آثرته لان المنادیـ - ل یری طرزها علی الاطراف و نیز او راست: یا صاح آنسنی دهری و اوحشنی منهم و اضحکنی دهری و ابکانی قد قلت ارضٌ بارض بعد فرقتهم فلاتقل لی جیران بجیران و همو راست: یا نسیماً هب مسکاً عبقا هذه انفاس ریا جلقا کف عنی و الهوی مازادنی برد انفاسک الاحرقا لیت شعری نقضوا احبابنا یا حبیب النفس ذاک الموثقا یا ریاح الشوق سوقی نحوهم عارضاً من سُحب دمعی غدقا و انثری عقد دموعی طالما کان منظوماً بایام اللقا و هم از گفته های وی است: هکذا فی حُبکم استوجب کبداً حرّاً و قلباً یجب و جزا من سهرت اجفانه حجة تمضی و اخری تعقب زفراتٌ فی الحشا محرقة و جفون دمعها ینسکب قاتل اللََّه عذولی ما دَری ان فی الاعین اسداً تثب لااری لی عن حبیبی سلوة فدعونی و غرامی و اذهبوا. و نیز گوید: ان کنت عنی فی العیان مغیباً فما انت عن سمعی و قلبی بغائب اذا اشتاقت العینان منک لنظرة تمثلت لی فی القلب من کلّ جانب. وفات او بسال ۵۲۴ هـ . ق. بوده است. (معجم الادباء ج ۴ ص ۲۷۵). صاحب فوات الوفیات گوید: وی در هنگام مرگ در مصر متولی بود، و در نظم و نثر آیتی بود و وقتی قطعه ای را که بدین بیت آغاز میشود: یا نسیماً هبّ مسکاً عبقاً الخ، سرود قطعه شهرتی یافت و دستاویز خنیاگران گردید و در مجالس بدان اشعار تغنی میکردند. یکی از افاضل گوید: روزی در یکی از کویهای قاهره میگذشتم، دیدم شتر بسیاری که بار آنها سیب فتحی محصول شام است در آن کوی نمودار شد و بوی خوش آن سیبها فضای آن محل را معطر ساخت، من دیرگاهی متحیرانه متوجهٔ شتران شدم، در آن حال زنی از برابرم گذر میکرد و ملتفت شد که بوی سیبها مرا به دهشت انداخته و بحال حیرت به اَحمال شتران مینگرم، آن زن اشارتی بسوی من کرد و این مصراع از قطعهٔ طراد معروف به بدیع را سخت بهنگام فروخواند مصراع: هذه انفاس ریاجلقا. این قطعه را دربارهٔ ابونصربن قاضی الصعید گوید: حاکمکم بهیمة لیس یساوی العلفا و لیس فیه مضغة طیبه الا القفا قاضی در ازاء بدگوئی وی را بزندان فرستاد طراد نوبت دیگر این قطعه در هجا قاضی سرود: اصبحت بین مصائب من کید ذات حرسمین انا یوسف امرت بسج نی زوجةالقاضی المکین. (فوات الوفیات ج ۱ ص ۱۹۶).
[ طَرْ را ] (اِخ) اسعدبن ابراهیم. وی بسال ۱۸۳۵ م. در بیروت قدم به عرصهٔ وجود نهاد و در مدرسهٔ امریکائیان به آموختن علوم پرداخت و با شیخ ناصیف یازجی رفت و آمد بسیار داشت. او را چندین قصیده است که در روانی و استواری آن قصائد را به پیروی و سبک شیخ مزبور ساخته و پرداخته است. در سال ۱۸۷۲ م. به کشور مصر آمد و در اسکندریه و زفتی و منصوره بشغل بازرگانی مشغول شد و هم در این شغل بود تا در سال ۱۸۹۱ م. وفات یافت. وی را اشعار بسیاری است که معظم آن را یکی از خویشان او بعد از مرگش در دیوانی گرد آورد. مقالات ادبیهٔ وی در مجلهٔ الجنان که مدیر آن معلم پطرس بستانی بود نشر شده است. دیوان وی که در زندگانی خویش به معیت برادرزاده اش فضل اللََّه طراد گردآوری شده و قریب به پانصد بیت میباشد، بوسیلهٔ نجیب ابراهیم طراد در بیروت طبع و نشر شده است. و نیز اندکی دیگر از اشعار وی در سال ۱۸۹۹ م. به اسکندریه بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۲۳۶).
[ طَرْ را ] (اِخ) نجیب بن ابراهیم بن متری طراد. خانوادهٔ طراد بتوانگری در مال و رجال از عهدی قدیم در بیروت شهرتی بسزا داشتند نجیب ابراهیم بسال ۱۸۹۵ م. در بیروت ولادت یافت و مبادی لغت عرب را در مدرسهٔ القدیس جاورجیوس که مؤسسهٔ روم ارتودکس میباشد فراگرفت و سپس داخل مدرسهٔ امریکائیان شد، پس از چندی ترک تحصیل کرده به امر بازرگانی اشتغال ورزید و چون در این شغل پیروزی نیافت، کرت دیگر فراگرفتن دانش را وجههٔ همت خویش ساخت و در این بار شب و روز همگی اوقات خود را مصروف درس و مطالعه داشت، در این اثنا وی را برای آموزگاری به شهر حمص دعوت کردند و در یکی از مدارس آن شهر به آموزگاری اشتغال ورزید، سپس زعیم فرقهٔ بابیه عباس بن بهاءاللََّه وی را برای تعلیم اولاد خویش بخواند، چندی پس از آن به اسکندریه مسافرت کرد و در ادارهٔ جریدهٔ (الاهرام) مقالات می نوشت و از آن پس در ادارهٔ راه آهن مصر سمت نویسندگی یافت و بعداً در وزارت جنگ داخل شد، در شورش عرابی پاشا نیز حاضر بود و بعد از پایان شورش هم هنگام محاکمهٔ عرابی پاشا به مترجمی وی تعیین گردید، آنگاه بسال ۱۸۹۸ م. جریده ای به نام (الرقیب) ایجاد کرد و پس از مدتی از جریده نگاری کناره جست و به بیروت بازگشت و در آنجا اقامت گزید، تا بسال ۱۹۱۱ م. جهان را بدرود گفت. او راست: تاریخ الدولة المکدونیة و الممالک التی انفصلت عنها و تاریخ الرومانیین که هر دو در مطبعهٔ لبنانیهٔ بیروت بسال ۱۸۸۶ م. به طبع رسیده است. (معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۲۳۷).
[ طَرْ را ] (اِخ) ابن محمدبن علی الهاشمی الزینبی البغدادی العباسی الهاشمی. وفات وی بسال ۴۹۱ هـ . ق. بوده. او راست: کتابی به نام عوالی که معروف است به عوالی ابوالفوارس. (کشف الظنون ج ۲).
[ طَرْ را ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب) (آنندراج). نام جایگاهی است که ذکر آن در شعر اسودبن یعفر آمده است. (معجم البلدان ج ۶ ص ۳۷).

کلمات هم‌قافیه با «طراد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید