معنی طاغی
11 بازدید
(ع ص) از حد درگذرنده. (منتهی الارب). کسی که از حد طاعت و ادب درگذشته باشد. (غیاث اللغات). || نافرمان. (منتهی الارب). ج، طغات. (مهذب الاسماء). غیرمنقاد. عاصی. سرکش. مرید. متجاوز از حد و قدر. غالی در کفر. زیاده رو. || ستمکار. (منتهی الارب): زمین تو گوئی مر خصم ملک را بگرفت بدان زمان که برآمد ز طاغیان فریاد. مسعودسعد. چو روز رزم تو بر طاغیان خزان باشد ز خون چگونه کند ذوالفقار تو گلشن. مسعودسعد. تیغ او اندر زمانه حشمتی منکر نهاد تا ازو طاغی و یاغی عبرتی منکر گرفت. مسعودسعد. ندانستند که تأیید دین محمدی، رایت هر طاغی نگونسار کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۲). زانکه انسان در غنا طاغی شود همچو پیل خواب بین یاغی شود.مولوی. هارون الرشید را چون ملک و دیار مصر مسلم شد، گفتا بخلاف آن طاغی که بغرور ملک مصر دعوی خدائی کرد، نبخشم این مملکت را الا به خسیس ترین بندگان. (گلستان). و در فارسی کلمهٔ طاغی با فعل «شدن» ترکیب میشود و به معنی نافرمانی کردن بصورت فعل لازم به کار میرود.
کلمات همقافیه با «طاغی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غی» برای سرودن شعر