معنی طاحی
7 بازدید
(ع ص) گروه بزرگ. || گسترده. || بالا برآمده. || آنچه پر کند هر چیز را. || درازکشیده. یقال: ضربهُ ضربة طحا منها؛ ای امتدّ. (منتهی الارب) (آنندراج).[ حی ی ] (ص نسبی) اسم منسوب به بنی طاحیه که از محله های بصره است. (سمعانی). || منسوب به طاحیةبن سودبن حجر که بطنی است از اَزد. (منتهی الارب). رجوع به طاحیه شود. || (ع ص) کرکس که در هوا گرد مردار گردد. ج، طواحی.
کلمات همقافیه با «طاحی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حی» برای سرودن شعر