معنی طابق
18 بازدید
[ بَ ] (معرب، اِ) معرب تابه است. ج، طوابق و طوابیق. (منتهی الارب). تابه. و آن ظرف آهنی است مدور که بر آن نان پزند. (آنندراج) (غیاث اللغات). تابه. طاجن. (مهذب الاسماء): و امّا الذی [ ای خیر الذی ] یخبز فی الطابق او یدفن فی الجمر... (ابن البیطار.) رجوع به طاجن شود. تابه. تاوه. (از مادهٔ تافتن). خبز طابق؛ نان که بر آجر تفته پزند. خشت پختهٔ کلان. (آنندراج) (منتهی الارب). نظامی. (یادداشت مؤلف). || عضو، هر چه باشد: و منه فی غلام آبق، لاقطعن منه طابقاً ان قدرتُ علیه؛ ای عضواً. || دست، و منه امر فی السارق بقطع طابقه؛ ای یده. (منتهی الارب) (آنندراج). || آنقدر از بز که سیر کند دو سه کس را. یا نصف بز. (منتهی الارب).[ بَ ] (معرب، اِ) طابقة. تَنباک. تَنباکو. تُتن. توتون.[ بَ ] (اِخ) نهر طابق. محله ای بوده است در بغداد که اکنون ویران است و در ذکر آن بیاید. (مراصد الاطلاع).[ بَ ] (اِخ) موضعی است در عراق عرب. و شهرهای باجسری و شهرابان (در طریق خراسان) که دختری ابان نام از تخم کسری ساخته. و اعمال طابق و مهرود از توابع آن عمل است و آن اعمال هشتاد پاره دیه است. (نزهة القلوب چ لیدن ص ۴۳).
کلمات همقافیه با «طابق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بق» برای سرودن شعر