معنی طابع
8 بازدید
[ بِ ] (ع ص، اِ) اخلاقی که در مردم پیدا و ترکیب یافته باشد از مطعم و مشرب و غیر آن که دفعش ناممکن بود. سرشت. || مُهرزن. (منتهی الارب). || چاپچی.[ بَ ] (ع اِ) انگشترین. || آنچه بدان بر عطایای مرسوم و مانند آن نشان و علامت کنند. و منه: علیه طابعُ الشهداء؛ ای علامتهم. (منتهی الارب) (آنندراج). و کسرالباء لغةُ فی الکل. (منتهی الارب). || انگشتری و هر چه بدان مهر کنند. || آلت داغ که بدان چارپایان صدقات را نشان کنند. (شمس اللغات). || مهر خرمن. شگل. (مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «طابع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر