معنی واژه ضمن
13 بازدید
[ ضِ ] (ع اِ) ضمن الکتاب؛ طی آن است. گویند: کان ذلک فی ضمنه؛ ای طیّه. (منتهی الارب). شکن و نورد کتاب و جز آن. (منتخب اللغات). اندرون. (غیاث): و رهینهٔ دوام ملک در ضمن آن به دست آید. (کلیله و دمنه). عتبی می گوید و آن رساله را به اشارت سلطان در ضمن شرح حال امیر نصر ثبت کردم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۲). - ضمناً؛ در ضمن. - ضمن اللفظ؛ صنعتی است در شعر که از میان لفظی، لفظ دیگر مذکور سازند، چنانکه در این بیت: تو بی نظیر جهانی و من نظر نکنم بجانبی که ندارد رخ تو تاب نظر. ؟ (از آنندراج و غیاث). - ضمن صحبت؛ در میان سخن. در اثناء کلام.[ ضَ مَ ] (ع مص) بر جای ماندن و عاجز شدن. (منتهی الارب). بر جای ماندن. (منتخب اللغات). برجاماندگی. (منتهی الارب) ( منتخب اللغات). زمین گیری. || پذیرفتن چیزی را. (منتهی الارب).[ ضَ مِ ] (ع ص) عاشق. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || بیمار در جای بمانده. زمینگیر. ج، ضُمَنی ََ. (مهذب الاسماء). برجای مانده و مبتلی شدهٔ بمرض. (منتخب اللغات). برجای مانده و مبتلی در عاهت بدنی، و فی الحدیث : مَن اَکتب ضمناً بعثه اللََّه ضمناً؛ ای من کتب نفسه فی دیوان الضمنی او الزمنی لیعذر عن الجهاد بعث کذلک.