معنی ضغن
7 بازدید
[ ضِ ] (اِخ) آبی است فزاره را میان خیبر و فید. (معجم البلدان).[ ضِ ] (اِخ) یوم ضغن الحرة؛ یکی از جنگهای عرب است. (معجم البدان).[ ضِ ] (ع اِ) کرانه. (منتهی الارب). کناره. (منتخب اللغات). || ناحیه. (منتهی الارب). || بغل شتر، یعنی ابط الجمل. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || کینه. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مهذب الاسماء) (دهار). کین. ضغینه. (منتهی الارب). حقد شدید. عدوات. بَغْضاء. ج، اضغان. || میل. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). خواهانی. (منتهی الارب). شوق. (منتخب اللغات). گویند: ضغنی الی فلان؛ ای میلی الیه. ناقة ذات ضغن؛ ای مایلة الی وطنها. (منتهی الارب).[ ضَ غَ ] (ع مص) کینه ورزیدن. (منتهی الارب). کینه ور شدن. (زوزنی). کینه گرفتن. (منتخب اللغات). || میل کردن. (منتخب اللغات). میل کردن بسوی دنیا. (منتهی الارب). || آرامیدن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات).
کلمات همقافیه با «ضغن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غن» برای سرودن شعر