معنی ضال
7 بازدید
(ع اِ) درخت که از آن کمان کنند. کُنار که از باران آب بخورد. کُنار دشتی یا درخت دیگر. کُنار. درخت کُنار دشتی. (منتخب اللغات). میوه ای است سرخ چون عناب و آن را بفارسی کُنار خوانند و بعربی ثمرةالسّدر خوانند و در هندوستان بِبْر گویند. (آنندراج) (برهان). اسم سدر جبلی است. سدر. (تذکرهٔ انطاکی). سدر دشتی. نام ثمر سدر است. درختی است در بادیه و ذکرش در اشعار بسیار آمده. (نزهة القلوب).(اِخ) ذات الضال؛ موضعی است.[ ضال ل ] (ع ص) گمراه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (دهار) (منتخب اللغات). گمره. غوی. تائه. بیراه. (دهار). بیره. ج، ضالون (مهذب الاسماء)، ضالین : بس ز نقش لفظهای مثنوی صورتش ضالست و هادی معنوی.مولوی. چونکه از میخانه مستی ضال شد تسخر و بازیچهٔ اطفال شد.مولوی. وحشتت همچون موکل می کشد که بجوی ای ضال منهاج رشد.مولوی. - ضالّ بن ضال؛ شتمی است عربان را. (منتهی الارب). یُقال: ضالٌ بال؛ اتباع. (مهذب الاسماء). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: ضالّ؛ غلامی که راه خانهٔ مولی گم کرده بی قصد اباق. بخلاف آبق که قصد گریز نیز دارد. کذا فی الجرجانی. در اصطلاح فقهی ضالّ، انسان یا حیوان گمشده است.[ ضال ل ] (اِخ) ابوعبدالرحمن معویةبن عبدالکریم ضال. و علت اشتهار او بدین صفت آن است که در طریق مکه راه را گم کرد، نه اینکه در دین گمراه باشد. (سمعانی).
کلمات همقافیه با «ضال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر