معنی صیقلی
6 بازدید
[ صَ / صِ قَ ] (ص نسبی، اِ) صیقل. جلادهنده. روشن کننده. جَلاّء. موره زن. آینه افروز: نخست آهنگری با تیغ بنمای پس آنگه صیقلی را کار فرمای.نظامی. آهن ارچه تیره و بی نور بود صیقلی آن تیرگی او زدود.مولوی. گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی بی جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی.سعدی. عشق در فکر شکست زنگ و ما را زنگ نیست صیقلی آمادهٔ کار و نشان از رنگ نیست. ملاطغرا (از آنندراج). || سنگ فسان. (غیاث اللغات). || مصقول. جلاداده. جلایافته و زدوده. روشن کرده. پرداخت کرده. مهره زده : گر بظاهر در نظرها بی هنر باشم چه باک همچو تیغ صیقلی باشد نهان جوهر مرا. مرتضی قلی بیک (از آنندراج).[ صَ قَ ] (اِخ) شاعری است. صادقی کتابدار نویسد: از قصبهٔ بروجرد ولایت همدان است و اوقات خود را به کارگری میگذرانید. جوانی شگفته و گرم آمیزش است. در اوایل خیلی باادب، بی طمع و کاسب بود، ولی حالا از قراری که می گویند خیلی شاعرپیشه و مسخره و طمعکار شده است، ان شاءاللََّه عاقبت بخیر باشد. به لهجهٔ لرستان ابیات مشهور زیاد دارد. و این اشعار از اوست: خوش آن تواضع و گرمی میان ناز و محبت که دود آتش رشک از دل نیاز برآمد. نگذرد بر خاطرش هرگز تلافی کردنی خاطرآزاری که خوش کرده ست آزار مرا. حسن یوسف اگر از غمزه چنین تیغ کشد نوبت دست بریدن به زلیخا نرسد. (مجمع الخواص ص ۲۶۷). رجوع به آتشکدهٔ آذر چ زوار ص ۲۶۳ شود.[ صَ قَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن ظفر. او راست کتابی به نام انباء نجباء الابناء. وی بسال ۵۶۵ هـ . ق. درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «صیقلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر