معنی صیرفی
6 بازدید
[ صَ رَ فی ی ] (ع ص) مرد محتال و چاره گر و تصرف کننده در کارها. چاره گر. حیله گر. رجوع به صیرف شود. || سیم سره کننده. ج، صیارفه، صیاریف. (منتهی الارب). صراف. (غیاث اللغات) (دهار): هر کسی و کار خویش و هر دلی و یار خویش صیرفی بهتر شناسد قیمت دینار خویش. ابوعبداللََّه خفیف. آن به گهر هم کدر و هم صفی هم محک و هم زر و هم صیرفی.نظامی.[ صَ رَ ] (اِخ) (مولانا) مؤلف مجمع الخواص آرد: در همدان صرافی میکرد. شجاع و کمانگیر زبردست بود؛ ولی مغزش خالی از خبط نبود، زیرا دیوان امیر شاهی و قصاید مولانا کاتبی را تتبع کرده و یک بیت معقول از وی سر نزده بود. اشعار خود را چنان با متانت و طمطراق می خواند که اگر مستمعش را احیاناً امیرخسرو توهم میکرد بهیچوجه خجالت نمی کشید، ولی در محل مذکورشان (؟) این دو بیت را از وی شنیدم: قسم به لطف کم و جور بی نهایت تو که با کسی نکنم شمه ای شکایت تو. جائی که تو با کسی نشینی کس با دگری چرا نشیند. (مجمع الخواص ص ۲۴۸).[ صَ رَ ] (اِخ) صادقی کتاب دار او را صیرفی کور ضبط کرده و نویسد: از تبریز است. در میدان در مقابل کشتی گاه بصرافی اشتغال داشت و یک چشمش معیوب بود. شعرا نیز در آنجا گرد آمده، هنگامهٔ شعر را گرم می ساختند و از این جهت مشارالیه با آنکه استعداد نداشت، صورت ملک الشعرائی به خود گرفت و اگر شاعر غریبی می آمد ره آورد خود را در پایتخت وی به یاران تقدیم میکرد. از قضا روزی استاد ما میر صنعی برای امثال و اقران خود شعر می خواند، مولانا اعتراض ناموجهی کرد و هرچند مرحوم جوابهای موجهی داد سودمند نیفتاد. میر این بیت لسانی را خواند: من می بیغش و ارباب مروت بی ذوق زر من خالص و صراف سخن نابینا. (مجمع الخواص ص ۲۷۰).[ رَ ] (اِخ) نام وی میرعلی و از شعرای فارس و از مردم کشمیر است. او راست: سبوسبو ده و خم خم دل نژند مرا قدح چه آب زند آتش بلند مرا. (قاموس الاعلام ترکی).[ صَ رَ ] (اِخ) ابن جبرائیل بن میکائیل. او راست: رسالهٔ الجمع و اقسامه و صیغه. (کشف الظنون ذیل کلمهٔ رساله).[ صَ رَ ] (اِخ) ابوعلی بن حرب. از متکلمان خوارج و از بنی هلال است. (الفهرست ابن ندیم ص ۲۵۸).[ صَ رَ ] (اِخ) خواجه عبداللََّه. وی یکی از شاگردان یاقوت مستعصمی و از مشاهیر خطاطان است. بسال ۷۴۲ هـ . ق. درگذشت و در مقبرهٔ چرنداب تبریز بخاک سپرده شد. (دانشمندان آذربایجان ص ۲۳۸ و ۲۳۹).[ صَ رَ ] (اِخ) عبداللطیف بیک. بسال ۱۲۵۷ هـ . ق. متولد شد و در اسکندریه نشأت یافت و بخدمت دولت مصر درآمد و مناصبی یافت. بسال ۱۳۲۲ هـ . ق. درگذشت. او را دیوانی مطبوع است. (معجم المطبوعات ستون ۱۲۱۹).[ صَ رَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه. رجوع به ابوبکر صیرفی شود.
کلمات همقافیه با «صیرفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر