معنی صوک
5 بازدید
[ صَ ] (ع اِ) اول هر چیزی. || آب مرد. || ما به صوک و بوک؛ نیست او را جنبشی. || (مص) چفسیدن کسی را. || بوی خوش گرفتن جامه و اندام و جز آن. یقال: صاک الصوک بالزعفران؛ ای تلطخ. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر