معنی واژه صنم
8 بازدید
[ صَ نَ ] (ع اِ) بت. (منتهی الارب) (غیاث) (دهار). وثن. فغ. بُد. ج، اصنام : خم آورده از بار شاخ سمن صنم شد گل و گشته بلبل شمن.فردوسی. وثاق او چو بهار است و او در آن صنم است سرای او چو بهشت است و او در آن حور است. فرخی. بجان خلق برآمد پدید عدل خدای نه بر تن و درم و مال کآن همه صنم است. ناصرخسرو. باد اقبال در پرستش او تا شمن در پرستش صنم است.مسعودسعد. هم نمودار سجود صمد است شمنان را که هوای صنم است.خاقانی. در جمله صنمها پنج صنم بود از زر سرخ ساخته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ چاپی ص ۴۱۳). گر جمله صنم ها را صورت به تو مانستی شاید که مسلمان را قبله صنمی باشد. سعدی. || در محاوره فارسیان بمناسبت خوبی صورت بر معشوق اطلاق کنند. (غیاث اللغات). خوبروی. نکوروی : همه کسی صنما [ مر ] ترا پرستد و ما از آتش دل آتش پرست شاماریم. منطقی رازی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). فتنه شدم بر آن صنم کش بر خاصه بدان دو نرگس دلکش بر.دقیقی. چونکه زرین قدحی در کف سیمین صنمی یا درخشنده چراغی بمیان پرنا.منوچهری. آن صنم را ز گاز و از نشکنج تن بنفشه شد و دو لب نارنج.عنصری. از دل صنما مهر تو بیرون کردم وآن کوه غم ترا به هامون کردم. قابوس وشمگیر. گر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم. مسعودسعد. صورت نمای شد رخ خاقانی از سرشک رخسار او نگر صنما منگر آینه.خاقانی. چو دیدم کآن صنم را لعل شد رام بدانستم که صید افتاد در دام.نظامی. صورت نبندد ای صنم بی زلف تو آرام دل دل فتنه شد بر زلف تو ای فتنهٔ ایام دل. عطار. هر شب صنمی در بر گیرند. (گلستان). بیا که وقت شناسان دو کون نفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی.حافظ. همه از تو خوش بود ای صنم چه وفا کنی چه جفا کنی. هاتف. || (اصطلاح تصوف) هر چیزیست که بنده را از حق بازدارد و در مجمع السلوک است. آنچه ترا از حق بازدارد آن بت تو باشد، یعنی آنچه بازدارد ترا از ذکر حق و تجلیات اسمائی و صفاتی او تعالی پس آن بت توست. از آنکه هرچه تو در بندِ آنی بندهٔ آنی. و در کشف اللغات گوید: بت در اصطلاح سالکان عبارتست از مظهر هستی مطلق که آن حق است، پس بت من حیث الحقیقة، حق باشد باطل و عبث نیست و بت پرست را که حق پرست گویند از این جهت است که حق بصورت بت ظهور نموده است، و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه، پس چون درست آمد بالضروره جمله عابد حق باشند. فافهم - انتهی. و در بعضی رسائل گوید: صنم حقیقت روحیه را گویند در ظهور تجلی صورت صفاتی. و نیز بعضی پیر کامل آمده است -انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون). || قوت و طاقت بنده. || (مص) پلید و بد شدن بوی. || (اِمص) پلیدی بوی. منتهی الارب).[ صَ نَ ] (اِخ) دهی از دهستان بالاتجن بخش مرکزی شهرستان شاهی که در ۹ هزارگزی جنوب باختری شاهی در دامنه واقع است. هوای آن معتدل، مرطوب و مالاریایی است. ۵۵۰ تن سکنه دارد. محصول آن برنج، پنبه، غلات، صیفی، مرکبات و مختصر ابریشم در آنجا بعمل می آید. شغل اهالی زراعت، تهیهٔ زغال و گاوداری است. صنایع دستی آنان بافتن پارچه های پشمی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ صَ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین جام بخش تربت جام شهرستان مشهد، واقع در ۲۱۰۰۰ گزی جنوب خاوری تربت جام و ۴۰۰۰ گزی شمال جادهٔ شوسهٔ نظامی تربت جام به جنت آباد. دارای ۱۶۷ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات و پنبه. شغل اهالی زراعت و مالداری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ صَ نِ ] (ع ص) قوی و توانا. (منتهی الارب).[ صُ ] (اِخ) موضعی است. (معجم البلدان) (منتهی الارب).