معنی صم
18 بازدید
[ صُ م م ] (ع ص، اِ) جِ اَصَمّ و صَمّاء. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی). ناشنوایان. کَران. کَرها: زبان بریده به کنجی نشسته صمٌ بُکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم. سعدی. به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم.سعدی. من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمی من از غیر او. مولوی (مثنوی).[ صَ م م ] (ع مص) کر شدن و نشنیدن. (منتهی الارب). || وقولهم صمت حصاة بدم؛ یعنی کثرت خون بحدی است که اگر سنگریزه را اندازی شنیده نشود آنرا آوازی چرا که بر زمین نمی افتد. و قول امرؤالقیس صمی ابنةالجبل از این معنی است و مراد از ابنةالجبل آواز کوه است یا سنگ بزرگ یا داهیه و بلا. || هلاک گردیدن و مردن. || سربند بستن شیشه را. (منتهی الارب). سر شیشه استوار کردن. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || زدن کسی را به سنگ. (منتهی الارب).[ صِ م م ] (ع اِ) شیر بیشه. || بلا. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صم» برای سرودن شعر