معنی صلاحالدین
6 بازدید
[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) اربلی احمدبن عبدالسید. مکنی به ابوالعباس یکی از مشاهیر شعرا و ادبا و از خاندانهای بزرگ اربل است و به سال ۵۷۲ تولد یافت و حاجب ملک معظم مظفرالدین بن زین الدین صاحب اربل گشت سپس مغضوب گردید و بزندان افتاد. پس از رهائی به سال ۶۰۳ بهمراهی ملک قاهر بهاءالدین به شام رفت و بخدمت برادر او ملک مغیث بن ملک عادل درآمد و هنگام وفات وی به مصر منتقل شد و مورد توجه بسیار ملک کامل گشت و به سال ۶۱۸ مغضوب درگاه گردید و در قاهره بزندان افتاد و به سال ۶۲۳ پس از پنج سال زندانی بودن بوسیلهٔ بیتی که بزبان نوازنده ای سروده شد رهائی یافت و دوباره به اوج اقبال و بجاه و جلال پیشین نایل گردید و در سفری که ملک کامل به روم کرد ملتزم رکاب بود ولی در لشکرگاه بیمار گشته و در اثنای عزیمت به رها، در بیرون شهر رها درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) ایوبی ملک ناصریوسف بن ایوب شادی مکنی به ابوالمظفر. وی مؤسس دولت ایوبیان است که در مصر و شام و حجاز و یمن حکمرانی داشتند و بشعب زیاد منقسم شدند و بقبیلهٔ بزرگ روادیه منسوب بودند. مسقط رأس آباء و اجداد وی قصبهٔ دوین واقع در جهت اران از آذربایجان است. شادی جد صلاح الدین با دو پسر خود نجم الدین ایوب و اسدالدین شیرکوه از آن قریه به بغداد و از آنجا به تکریت رفت و در تکریت درگذشت. پسران او بخدمت مجاهدالدین بهروز که از جانب سلطان مسعود سلجوقی شحنهٔ عراق بود داخل شدند، و حفاظت تکریت بعهدهٔ برادر بزرگ نجم الدین واگذار شد. در خلال این احوال عمادالدین زنگی حاکم موصل از تکریت گذشت. نجم الدین هنگام عبور او از دجله کمکهائی به وی کرد و در اثر این حسن خدمت زنگی وی را به معیت خویش برد و پس از فتح بعلبک حفاظت آن را بعهدهٔ وی واگذارد. بعد از وفات عمادالدین زنگی دو برادر در خدمت پسر او نورالدین محمود باقی ماندند. صلاح الدین یوسف به سال ۵۳۲ هجری در تکریت متولد شد، پدر وی او را در بعلبک و دمشق تربیت کرد و او در جنگهای صلیبی دلیری و دلاوری زیاده از حد نشان داد. به سال ۵۵۸ در معیت عم خود اسدالدین شیرکوه به مصر رفت و در سالهای ۵۶۲ و ۵۶۴ برای بهم زدن اتفاق شاور وزیر مصر با اهل صلیب دو بار به مصر سفر کرد. در سفر سوم عموی وی اسدالدین شیرکوه بجای شاور وزارت العاضدلدین اللََّه خلیفهٔ اخیر فاطمیان را یافت. صلاح الدین نیز بدرجهٔ پیشکاری و معاونی نایل شد و در همان سال اسدالدین درگذشت و صلاح الدین جانشین وی گردید و علما و ادبای کشور را بسوی خویش جلب کرد و مردم را طرفدار و هواخواه خود نمود. و بر مکنت و قدرتش افزوده گشت. به سال ۵۵۷ العاضدلدین اللََّه وفات یافت و صلاح الدین جای او را اشغال کرد یعنی ملک مصر گردید و رسم خطبه خوانی بنام فاطمیان را منسوخ و بنام المستضی ءبنوراللََّه خلیفهٔ عباسی معمول ساخت و بجای مذهب تشیع مذهب تسنن و طریقهٔ شافعی را رسمیت داد. صلاح الدین بحسب ظاهر تابع نورالدین بن عمادالدین زنگی صاحب شام و حلب بود ولی در حقیقت استقلال داشت سپس به سال ۵۶۹ نورالدین زنگی درگذشت و چون وی بلاعقب بود، خطهٔ شام هم بتصرف صلاح الدین درآمد و بعداً جزیره و دیاربکر را نیز از ید تصرف اتابکان موصل و دیگر ملوک طوایف درآورد و قبل از این وقایع تورانشاه برادرزادهٔ خود را به یمن فرستاده آنجا را تسخیر کرد و عدّه ای از اقوام و عشایر خویش را بسمت حکومت و امارت روانهٔ دمشق، حلب، حما، حمص و دیگر بلاد نمود چون اهل صلیب بپاره ای از سواحل قدس و شام استیلا یافته بودند، وی بقصد ممانعت بکرات حمله و هجوم شدید آغاز کرد و شکست عظیمی بدانها داد. در آن زمان متعصبان صلیبی مانند بلای ناگهان از هر طرف فرنگستان بممالک مسلمانان هجوم آورده بودند ولی در سایهٔ رشادت و شجاعت صلاح الدین آن آفت از مسلمانان رفع شد و چند تن از سلاطین و پرنسهای نامی ایشان اسیر این قهرمان گردیدند و صلاح الدین پس از ۲۲ سال حکومت به سال ۵۸۹ هـ . ق. در ۵۷ سالگی درگذشت. او مردی جسور، شجاع، عادل، کریم، رئوف، دانا بعلوم زمان و حتی علم طبّ بود و فضایل وی را اروپائیان هم انکار نمیکنند و الفضل ما شهدت به الاعداء. جنگهای صلیبی وسیلهٔ ترقی و تمدن اروپائیان شد و در اثر مشاهدهٔ آثار عمران و آبادی در ممالک اسلامی در عهد صلاح الدین از خواب غفلت بیدار شدند و بسامان دادن کارهای خود پرداختند. (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به ایوبیان و رجوع به حبیب السیر و دستورالوزرا شود.[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) حاجی صالح از ممالیک بحری از ۷۸۳ تا ۷۸۴ و با لقب مظفر از ۷۹۱ تا ۷۹۲ هـ . ق. (ترجمهٔ تاریخ طبقات سلاطین اسلام ص ۷۲).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) خلیل آیبک صفدی. رجوع به صلاح الدین صفدی شود.[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) خلیل اشرف از ممالیک بحری از ۶۸۹ تا ۶۹۳ هـ . ق. (ترجمهٔ تاریخ طبقات سلاطین اسلام ص ۷۱).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) داود ناصر چهارمین پادشاه ایوبی دمشق از ۶۲۴ تا ۶۲۶ هـ . ق. (ترجمهٔ تاریخ طبقات سلاطین اسلام ص ۶۷).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) زرکوب. وی یکی از مشایخ صوفیه است و خرقهٔ او بچند واسطه به شیخ ضیاءالدین ابونجیب سهروردی می رسد و مولانا جلال الدین رومی در بادی امر بدو ارادت می ورزید. رجوع به فهرست فیه ما فیه شود. جامی در نفحات الانس آرد: شیخ صلاح فریدون بن القونیوی المعروف بزرکوب رحمه اللََّه تعالی. او در بدایت حال مرید سید برهان الدین محقق ترمذی بود. روزی خدمت مولانا از حوالی زرکوبان می گذشت از آواز ضرب ایشان در وی حالی ظاهر شد و بخرج (کذا) درآمد و شیخ صلاح الدین به الهام از دکان برون جست و سر در خدمت مولانا نهاد وی را بر کنار گرفت و نوازش بسیار کرد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر خدمت مولانا در سماع بوده و این غزل فرموده است: یکی گنجی پدید آمد در این دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی. شیخ صلاح الدین فرمود تا دکان را یغما کردند و از دو کون آزاد شد و در صحبت مولانا روان شد و خدمت مولانا همان عشقبازی که با شیخ شمس الدین داشت با وی پیش گرفت و مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت. روزی از خدمت مولانا سؤال کردند که عارف کیست؟ گفت آنکه از سر تو سخن گوید و تو خاموش باشی و آنچنان مرد، صلاح الدین است و چون سلطان ولد بدرجهٔ بلوغ رسید خدمت مولانا دختر شیخ صلاح الدین را با وی خطبه کرد و چلبی عارف از آن دختر بود و خدمت شیخ صلاح الدین در قونیه مدفون است در جوار مولانا بهاءالدین ولد قدس اللََّه تعالی روحهما. (نفحات الانس جامی چ هند ۱۸۸۵ م. صص ۳۰۴-۳۰۵). بدیع الزمان فروزانفر در «رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی» چ دوم، تهران، ص ۹۲ آورده اند: صلاح الدین فریدون از مردم قونیه و ابتداءً مرید برهان الدین محقق بود و دوستی و پیوستگی او بمولانا در بندگی و ارادت برهان آغاز گردید و در مدت مسافرت مولانا به دمشق و بازگشت او و وفات برهان، صلاح الدین در یکی از دهات قونیه که موطن پدر و مادر او بود توطن داشت و به اشارت پدر و مادر متأهل شده بود و از آن اطوار و احوال که بر مولانا میگذشت وی را اطلاعی حاصل نمیشد «مگر روزی بشهر قونیه آمد و در مسجد بوالفضل به جمعه حاضر شد و آن روز حضرت مولانا تذکیر میفرمود و شورهای عظیم میکرد و از سید معانی بیحد نقل میکرد، از ناگاه حالات سید از ذات مولانا به شیخ صلاح الدین تجلی کرد همانا که نعره بزد و برخاست و بزیر پای مولانا آمد و سر باز کرده بر پای مولانا بوسه ها داد» صلاح الدین به مولانا ارادت میورزید و مولانا هم عنایت از وی دریغ نمیداشت لیکن در اوائل حال، مولانا با حریفی قوی پنجه تر از شیخ صلاح الدین دچار شده بود و از این جهت با وی نمی پرداخت و چون روزگار نوبت به صلاح الدین داد و مولانا از دیدار شمس نومید گشت بتمامی دل و همگی همت روی در صلاح آورد و او را بشیخی و خلیفتی و «سرلشکری جنود اللََّه» منصوب فرمود و یاران را به اطاعت وی مأمور ساخت. چنانکه مولانا در بیان حقائق و معانی به اصطلاحات صوفیان و تعبیرات آنان مقید نیست در تربیت مریدان هم پیرو اصول مریدی و مرادی نبود و از فرط استغراق و غلبهٔ عشق سر این و آن و گاهی سر معشوق نیز نداشت و خود بدستگیری طالبان نمیپرداخت و پیوسته پس از دیدار شمس این شغل را بیکی از یاران گزین که آئینه تمام نمای شیخ کامل بودند واگذار میکرد و خود بفراغ دل چشم بر جلوهٔ معشوق نهانی میگماشت. نصب صلاح الدین بشیخی و پیشوائی هم از این نظر بود ولی یاران مولانا که در آتش عشق نگداخته و در بوتهٔ ریاضت و سلوک از غش هوی و وهم پاک برنیامده بودند بجز مولانا هیچ کس را قبول نمیکردند و صلاح الدین را هر چند برگزیدهٔ وی بود برای دستگیری و راهنمائی سزاوار نمی شمردند و بدین جهت بار دیگر مریدان و یاران سر از فرمان مولانا پیچیده بدشمنی صلاح الدین برخاستند. صلاح الدین مردی امّی بود و روزگار در قونیه بشغل زرکوبی میگذرانید و در دکان زرکوبی می نشست و ساعتی از عمر را صرف تحصیل علوم ظاهر و قیل و قال مدرسه و بحث و نظر که بعقیدهٔ این طایفه حجاب اکبر و سد راه است نکرده بود و حتی اینکه از روی لغت و عرف ادبا صحیح و درست هم سخن نمیراند وبجای قفل قلف و بعوض مبتلا مفتلا می گفت و دیگر آنکه وی از مردم قونیه و با اکثر ارادتمندان مولانا از یک شهر بود و مردم قونیه از آغاز کار او را دیده و از احوالش آگهی داشتند و مطابق مثل معروف آبی که از در خانه میگذرد گل آلود است، همشهری امی خود را شایسته و درخور مقام شامخ ارشاد نمیدانستند و مانند همه منکران انبیا و اولیاء و بزرگان عالم، گرفتار شبههٔ مشابهت ظاهری گردیده و از صفای باطن و کمال نفسانی صلاح الدین غافل شده ظاهر را مناط باطن و ضدی را مقیاس ضد دیگر شناخته بودند. مولانا بکوری چشم منکران حسود، دیده بر صلاح الدین گماشت و همان عشق و دلباختگی که با شمس داشت با وی بنیاد نهاد و از آنجا که صلاح الدین مردی آرام و نرم و جذب و ارشادش بنوع دیگر بود شورش و انقلاب مولانا آرام تر گردید و از بیقراری بقرار بازآمد و برای شکستن خمار هجران شمس از پیمانهٔ وجود او رطلهای سبک مینوشید هرچه بر ارادت مولانا به صلاح الدین می افزود، دشمنی یاران هم فزونی میگرفت و در پشت سر و پیش روی ملامت میکردند و سخنان گزنده و زشت در حق صلاح الدین می گفتند و آخرالامر بر آن شدند که صلاح الدین را از میانه بردارند. این خبر بگوش صلاح الدین رسید خوش بخندید و گفت بی فرمان حق رگی نجنبد و اگر فرمان رسد بنده را ناچار مطیع فرمان باید بود لیکن اگر ایشان قصد کشتن من دارند من جز بخیر در حق ایشان سخن نخواهم گفت. ظاهراً آشکار شدن این قصه در عزم دشمنان صلاح الدین فتوری افکند بنا بروایت ولدنامه وقتی که مولانا و خلیفهٔ او از آنان اعراض کردند مدد فیض از جان مریدان گسست و ناچار از در توبت و انابت درآمدند و عذرخواهان بنزد مولانا آمده از گناه و قصد بد عذر خواستند و او نیز عذرشان بپذیرفت. و چون هیچ یک از تذکره نویسان این قصه را بشرحتر از سلطان ولد ذکر نکرده اند اینک ابیات ولدنامه را به اختصاری که متضمن بیان مقصود باشد در این نامه مندرج میسازیم. ابیات ولدنامه: نیست این را کرانه ای دانا بازگو تا چه گفت مولانا گفت از روی مهر با یاران نیست پروای کس مرا بجهان من ندارم سر شما بروید از برم با صلاح دین گروید سر شیخی چو نیست در سر من نبود هیچ مرغ همپر من خودبخود من خوشم نخواهم کس پیش من زحمتست کس چو مگس بعد از این جمله سوی او پوئید همه از جان وصال او جوئید پیش او سر نهید اگر ملکید ورنه دیوید اگر در او بشکید شورش شیخ گشت از او ساکن وآن همه رنج و گفتگو ساکن زانکه بد نوع دیگر ارشادش بیشتر بود از همه دادش شیخ با او چنانکه با آن شاه شمس تبریز خاص خاص اللََّه خوش درآمیخت همچو شیر و شکر کار هر دو ز همدگر شد زر نظر شیخ جمله بر وی بود غیر از او نزد شیخ لاشی بود باز در منکران غریو افتاد باز درهم شدند اهل فساد گفته با هم کزان یکی رستیم چون نگه میکنیم در شستیم این که آمد ز اولین بتر است اولین نور بود و این شرر است داشت او هم بیان و هم تقریر فضل و علم و عبارت و تحریر بیش از این خود نبود کان شه ما بود از او بیشتر بعلم و صفا حیف می آمد و غبین که چرا جوید آن شیخ بیش کمتر را کاش کان اولین ببودی باز شیخ ما را رفیق و هم دمساز نبد از قونیه بُد از تبریز بود جان پرور و نبد خون ریز همه این مرد را همی دانیم همه همشهرئیم و هم خانیم خرد در پیش ما بزرگ شده ست اوهمانست اگر سترگ شده ست نه ورا خطّ و علم و نه گفتار بر ما خود نداشت او مقدار عامی محض و ساده و نادان پیش او نیک و بد بده یکسان دائماً در دکان بدی زرکوب همه همسایگان از او در کوب نتواند درست فاتحه خواند گر کند زو کسی سؤالی ماند کای عجب از چه روی مولانا که نیامد چو او کسی دانا روز و شب میکند سجود او را بر فزونان دین فزود او را هرچه دارد همه دهد با او از زر و سیم و جامه های نکو پیش از این جاش بود صفّ نعال فخر کردی ز ما میان رجال چون شود اینکه ما ورا اکنون شیخ خوانیم یا ز شیخ افزون زین نمط فحشهای زشت و درشت گاه گفته بروش و گه پس پشت جمله را رای این چنین افتاد که چو ز اسب مراد زین افتاد سر ببازیم زنده اش نهلیم چون از او جان فگار و خسته دلیم همه گشتند جمع در جائی که جز این نیستمان گزین رائی که ورا از میانه برگیریم عشق آن شاه را ز سر گیریم همه سوگندها بخورده کزین هر که گردد، یقین بود بی دین یک مریدی برسم طنازی شد از ایشان و کرد غمازی او همان لحظه نزد مولانا آمد و گفت آن حکایت را که همه جمع قصد آن دارند که فلان را زنند و آزارند بعد زجرش کشند از سر کین زیر خاکش نهان کنند و دفین پس رسید این به شه صلاح الدین نور چشم و چراغ هر ره بین خوش بخندید و گفت آن کوران که ز گمراهیند بی ایمان نیستند این قدر ز حق آگاه که بجز ز امر او نجنبد کاه می برنجند از این که مولانا کرد مخصوصم از همه تنها خود ندانسته این که آینه ام نیست نقش مرا معاینه ام در من او روی خویش می بیند خویشتن را چگونه نگزیند عاشق او بر جمال خوب خودست بر دگر کس گمان مبر که بُدست مشفقم من بر آن همه چو پدر خواسته از خدا و پیغمبر که رهند از بلای نفس عدو کارهاشان چو زر شود نیکو خشمگین شد از آن گروه لئیم گشت واقف ز راز شیخ علیم هر دو با هم ز قوم گردیدند صحبت جمله را چو گر دیدند ره ندادند دیگر ایشان را آن لئیمان کور و بیجان را مدتی چون بر این حدیث گذشت همه را خشک گشت روضه و کشت مدد از حق بد و بریده شد آن لاجرم برنرست در بستان روزها شیخ را نمیدیدند همه شب خواب بد همی دیدند آخر کار جمله دانستند همچو ماتم زده بهم شستند گفته با هم اگر چنین ماند چه شود حال ما خدا داند همه جمع آمدند بر در او می نهادند بر زمین سر و رو گفته از صدق ما غلامانیم شاه خود را بعشق جویانیم لابه ها کرده زین نسق شب و روز با دو چشم پر آب از سر سوز چون شنیدند هر دو زاری را ساز کردند چنگ یاری را در گشادند و راهشان دادند قفل های ببسته بگشادند توبه هاشان قبول شد آن دم شاد گشتند و رفت از دل غم. علاوه بر روایت ولدنامه و مناقب العارفین از آثار خود مولانا نیز استنباط میشود که عده ای از مریدان بجهت غلبهٔ حسد و هم چشمی به گزند و آزار صلاح الدین همت بسته و از لطف و عنایت بی دریغ مولانا در باب وی بی اندازه خشمگین بوده اند و مولانا به انواع نصایح آنان را بمتابعت و پیروی صلاح الدین میخوانده است و خصوصاً در کتاب فیه مافیه فصلی است به عربی راجع به یکی از مریدان گستاخ بنام ابن چاوش که نخست بار از دوستان صلاح الدین بوده و پس از رسیدن وی بمقام خلیفتی و شیخی بمعاندت و دشمنی درایستاده است. عنایت و لطف مولانا نسبت به صلاح الدین تا بحدی رسید که پیوستگان و خویشاوندان و حتی فرزند خود سلطان ولد را فرمان داد تا دست نیاز در دامن وی زنند و بنده وار در پیشگاه عزتش سر نهند و بدین جهت پیوستگان و فرزندان مولانا سراسر وی را بجای پدر گرفتند و برهنمونی او در طریق معرفت قدم میزدند. مولانا هم که دلباخته و اسیر زنجیر عشق کاملان و واصلان حق بود پشت بر همهٔ یاران و روی در صلاح الدین داشت و ابیات و غزلیات بنام وی موشح میساخت و اینک قریب ۷۱ غزل در کلیات که مقطع آن بنام صلاح الدین میباشد موجود است و از آنجا که ظهور و جلوهٔ عشق در مولانا با پرده دری و عالم افروزی توأم بود و سر در کتمان و احتجاب نداشت در هر مجلس و محفل ذکر مناقب وی میکرد و تواضع از حد میبرد چندانکه صلاح الدین منفعل و شرمسار میگردید و بطوری که در داستان شمس الدین دیدیم بی محابا در کوی و برزن با او نیز عنایت و ارادت میورزید چنانکه در آن غلبات شور و سماع که مشهور عالمیان شده بود از حوالی زرکوبان میگذشت مگر آواز ضرب تقتق ایشان به گوش مبارکش رسیده از خوشی آن ضرب شوری عجیب در مولانا ظاهر شد و بچرخ درآمد. شیخ نعره زنان از دکان خود بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاده بیخود شد مولانا او را در چرخ گرفته شیخ از حضرتش امان خواست که مرا طاقت سماع خداوندگار نیست از آنکه از غایت ریاضت قوی ضعیف ترکیب شده ام همانا که بشاگردان دکان اشارت کرد که اصلاً ایست نکنند و دست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شدن همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود از ناگاه گویندگان رسیدند و این غزل آغاز کردند: یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی. روزی حضرت خداوندگار در سماع بود و ذوق های عظیم میراند و شیخ صلاح الدین در کنجی ایستاده بود از ناگاه حضرت مولانا این غزل را فرمود: نیست در آخر زمان فریادرس جز صلاح الدین صلاح الدین و بس گر ز سر سر او دانسته ای دم فروکش تا نداند هیچ کس سینهٔ عاشق یکی آبیست خوش جانها بر آب او خاشاک و خس چون ببینی روی او را دم مزن کاندر آئینه اثر دارد نفس از دل عاشق برآید آفتاب نور گیرد عالمی از پیش و پس... قطع نظر از قرابت جانی و خویشی معنوی مابین خاندان مولانا و صلاح الدین نزدیکی و خویشاوندی صورت هم برقرار گردیده بود و دختر صلاح الدین را که فاطمه خاتون نام داشت با بهاءالدین فرزند مولانا معروف به سلطان ولد عقد مزاوجت بستند و مولانا در شب اول عروسی این غزل را بنظم درآورد: بادا مبارک در جهان سور و عروسیهای ما سور و عروسی را خدا ببریده بر بالای ما. و در شب زفاف این غزل فرمود: مبارکی که بود در همه عروسیها در این عروسی ما باد ای خدا تنها. و ناچار این وصلت مابین سنهٔ ۶۴۷ و ۶۵۷ اتفاق افتاده است. از فرط علاقه ای که مولانا بخاندان شیخ صلاح الدین داشت پیوسته فاطمه خاتون را کتابت و قرآن تعلیم میداد و وقتی که او از شوی خود سلطان ولد رنجیده خاطر گشت مولانا بدلجوئی وی درایستاد و فرزند را به نیکوداشت او مأمور کرد و یک نامه از آثار مولانا در دلجوئی فاطمه خاتون و نامه ای دیگر در توصیهٔ او به سلطان ولد موجود است که چون حاکی از کیفیت ارتباط مولانا با صلاح الدین می باشد در موضع خویش مذکور خواهد شد. {aوفات شیخ صلاح الدین:a} پس از آنکه مولانا و صلاح الدین با یکدیگر تنگاتنگ و بی انقطاع ده سال تمام صحبت داشتند ناگهان صلاح الدین رنجور شد و بیماریش سخت دراز کشید چنانکه بمرگ تن درداد و بروایت افلاکی از مولانا درخواست که او نیز به رهائی وی از زندان کالبد رضا دهد مولانا سه روز بعیادت صلاح الدین نرفت و این نامه بنزدیک وی فرستاد: خداوند دل و خداوند اهل دل قطب الکونین صلاح الدین مدّ اللََّه ظله که شکایت میفرمود از آن ماده ای که در ناخنهای مبارکش متمکن شده است چندین گاه عافاه اللََّه ففی معافاته معافاة المؤمنین اجمع واحد کالالف ان امر عنی. ای سرو روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جانان سمائی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت مرساد. * خبرت بأن ممرضی قد مرضا استاهل ان اکون عنه عوضا... اسالک الهی ان یکون المرضا بردا وسلاما و نعیما و رضا. * رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ما چشم بد دور از تو ای تو دیدهٔ بینای ما صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر صحت جسم تو بادا ای قمر سیمای ما عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت کم مبادا سایهٔ لطف تو از بالای ما گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد کان چراگاه دلست و سبزهٔ صحرای ما رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت تا بود آن رنج تو چون عقل جان آرای ما... صلاح الدین بدان رنجوری درگذشت و چون وصیت کرده بود که در جنازهٔ وی آئین عزا معمول ندارند و او را که بعالم علوی اتصاف یافته و از مصیبت خانهٔ جهان رها شده به رسم شادی و سرور با خروش سماع دلکش بخاک سپارند. «مولانا بیامد و سر مبارک را باز کرده نعره ها میزد و شورها میکرد و فرمود تا نقاره زنان بشارت آورند و از نفیر خلقان قیامت برخاسته بود و هشت جوق گویندگان در پیش جنازه میرفتند و جنازهٔ شیخ را اصحاب کرام برگرفته بودند و خداوندگار تا تربت بهاءولد چرخ زنان و سماع کنان میرفت و در جوار سلطان العلماء بهاءولد بعظمت تمام دفن کردند و ذلک غرة شهر محرم المکرم سنهٔ سبع و خمسین و ستمائه». و مولانا در مرثیتش این غزل برشتهٔ نظم درکشید: ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته دل میان خون نشسته عقل وجان بگریسته... شیخ صلاح الدین مردی زاهد و متعبد بود و در رعایت دقائق شریعت نهایت مراقبت بعمل می آورد. «مگر در قلب ایام اربعین زمستان فرجیش را شسته بودند و بر بام انداخته از ناگاه صلای جمعه دردادند و جامه هاش منجمد شده بود و همچنان بر تن خود پوشیده بمسجد رفت جماعتی گفته باشند که بر جسم شیخ مبادا سرما زیان کند فرمود که زیان جسم از زیان جان و ترک امر رحمان آسان تر است». از نظر فطرت و طبیعت نیز آرامش و سکونی هرچه تمامتر داشت و بهمین جهت مولانا در قرب و اتصال او بالنسبه ساکن و آرام گردید و آن آتش که از اثر صحبت گیرای شمس الدین در جان مولانا افروخته و زبانه زنان شده بود به آب لطف و باران فیض وجود صلاح الدین تا حدی فرو نشست و گوئی این امن و فراغ موقت مقدمهٔ حصول انقلابی آتشین و شوری عظیم تر بود که شورانگیزان غیب در نفس حسام الدین چلبی از برای دل سودازده و جان نیم سوختهٔ مولانا تهیه میدیدند.[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) صفدی خلیل بن ایبک بن عبداللََّه. وی ادیبی مورخ و دارای تصانیف سودمند و بسیار است. به سال ۶۹۶ هـ . ق. در صفد از اعمال فلسطین تولد یافت و بدان جا منسوب است. در دمشق به تحصیل پرداخت و در فن رسم ماهر گشت سپس به ادب و تراجم اعیان پرداخت و در صفد و مصر و حلب متولی دیوان انشاء گشت و در دمشق بوکالت بیت المال رسید و هم بدان جا به سال ۷۶۴ هـ . ق. درگذشت. صلاح الدین را در حدود دویست تصنیف است از آن جمله: الوافی بالوفیات که کتابی بزرگ و در تراجم است. الشعور بالعور در تراجم عور و اخبار آن. نکت الهمیان در تراجم فضلای عمیان. الحان السواجع. رسائل وی بمعاصران خود. التذکرة که مجموعه ای بزرگ در شعر و ادب و اخبار است. الغیث المسجم فی شرح لامیة العجم در دو مجلد. جنان الجناس در ادب. نصرة الثائر فی نقد المثل السائر. تشنیف السمع فی انسکاب الدمع. دمعةالباکی. اعیان العصر در تراجم. منشآت وی در یک جزء. دیوان الفصحاء که مجموعه ای است در ادب. تمام المتون فی شرح رسالة ابن زیدون و آن جز رسالهٔ تهکمیه است که ابن نباته آن را شرح کرده است. جلوةالمذاکرة در ادب. المجاراة و المجازاة. فض الختام فی التوریة و الاستخدام، و رسائلی دیگر که از آن جمله است: الروض الناسم. الوصف و التشبیه. وصف الهلال. وصف الحریق. و رسائل دیگر و در شعر وی رقتی است. (الاعلام زرکلی ج ۱ صص ۲۹۶-۲۹۷).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) علائی خلیل بن کیکلدی بن عبداللََّه علائی دمشقی، محدثی فاضل و بحاث بود. به سال ۶۹۴ هـ . ق. به دمشق متولد شد و هم در آنجا بتعلم پرداخت و سفرهای دراز کرد سپس در قدس اقامت جست و در صلاحیه به سال ۷۳۱ بتدریس پرداخت و هم بدانجا به سال ۷۶۱ درگذشت. از کتب اوست: القواعد فی اصول الدین. الاربعین فی اعمال المتقین. الوشی المعلم در حدیث. المجالس المبتکرة. المسلسلات. النفحات القدسیة. منحةالرائض در فرائض. کتاب المدلسین. مقدمهٔ نهایةالاحکام. برهان التیسیر فی عنوان التفسیر. کشف النقاب عما روی الشیخان للاصحاب، رساله ای که در آن احادیثی را که بخاری و مسلم برای هر صحابی احصا کرده اند آورده. اثارةالفوائد المجموعة. احکام المراسیل. حکم اختلاف المجتهدین و تألیفات دیگر. (الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۹۹).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) کورانی حلبی، وی قاضی و از کتاب مترسلین و او را شعری فراوان است. مولد او به حلب بود و هم بدان جا به سال ۱۰۴۹ هـ . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۳۵).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) محمد منصور از ممالیک بحری از ۷۶۲ تا ۷۶۴ هـ . ق. حکومت داشت. (ترجمهٔ تاریخ طبقات سلاطین اسلام ص ۷۲).[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) موسی. رجوع به قاضی زادهٔ رومی شود.[ صَ حُدْ دی ] (اِخ) یوسف. رجوع به صلاح الدین ایوبی شود.
کلمات همقافیه با «صلاحالدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر