معنی صقیل
9 بازدید
[ صَ ] (ع ص) زدوده. (منتهی الارب). زدوده شده و روشن. (غیاث اللغات). روشن کرده. مهره زده. مصقول؛ شمشیر صقیل. (منتهی الارب). تیغ زدوده. (مهذب الاسماء): رای را زنده تو بجهاندی و بزدودی همی زنگ کفر از روی بیدینان به صمصام صقیل. فرخی. شکسته گردن گردنکشان به گرز گران زدوده آینهٔ ملک را به تیغ صقیل. مسعودسعد.[ صَ ] (اِخ) رجوع به ابوالکمیت الصقیل... شود.[ صَ ] (اِخ) حجاج بن ابی زید واسطی مکنی به ابو یوسف. رجوع به ابویوسف حجاج شود.
کلمات همقافیه با «صقیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر