معنی واژه صفیر
12 بازدید
[ صَ ] (عبری، اِ) علامت استهزا و ریشخند است. (حزقیال ۲۷:۳۶، کتاب میکاه ۶:۱۶) (قاموس کتاب مقدس). || علامت ندا نمودن و خواندن است. (اشعیا ۵:۲۶ و ۷:۱۸، زکریا۱۰:۸) (قاموس کتاب مقدس). || یکی از الفاظی است که افادهٔ تحقیر نماید. (ایوب ۲۷:۲۳، اول پادشاهان ۹:۸، ارمیا ۱۹:۸، حزقیال ۲۷:۳۶، میکاه ۶:۱۶). و از برای وضع احضار نوکر نیز در مشرق زمین معمول و متداول است. (اشعیا ۵:۲۶، ۷:۱۸، زکریا ۱۰:۸) (قاموس کتاب مقدس).[ صَ ] (ع اِ) بانگ و فریاد مرغان یا عام است. (منتهی الارب). آواز طائران و این معرب سبیل است. (غیاث اللغات). سوت. هشتک. شاه فوت : بلبل بشاخ سرو برآرد همی صفیر ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر. منوچهری. درخت و مرغ شدند از پی تو باغ بباغ یکی گشاده نقاب و یکی کشنده صفیر. مسعودسعد. بلبلی را که سینه بخراشد از دم او صفیر نتوان یافت.خاقانی. صفیر صلصل و لحن چکاوک و ساری نفیر فاخته و نغمهٔ هزارآوا.خاقانی. بلبل اینک صفیر مدح شنو گندنا سوی حقه باز فرست.خاقانی. گفت به دستور چه دم می زنند چیست صفیری که بهم می زنند.نظامی. صفیر مرغ و نوشانوش ساقی ز دلها برده اندوه فراقی.نظامی. شد صفیر باز جان در برج دین نعره های لااحب الافلین.مولوی. هم صفیر و خدعهٔ مرغان توئی هم بلیس و ظلمت کفران توئی.مولوی. زآنکه صیاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغ پیر.مولوی. حیف باشد صفیر بلبل را که زفیر خر ازدحام کند.سعدی. صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن. حافظ. من آن مرغم که هر شام و سحرگاه ز بام عرش می آید صفیرم.حافظ. || سوت سوتک. (مجلهٔ موسیقی شمارهٔ۴ ص ۶۸). || (مص) آواز کردن مرغ. (ترجمان علامهٔ جرجانی). || بانگ کردن. (منتهی الارب). || بانگ کردن خر را و خواندن او را بسوی آب تا بخورد. (منتهی الارب).[ صَ ] (اِخ) نام وی شمشاد و از مردم قم است. از اوست: دلم را باز ده پیش تو بیکارست می دانم ترا زین جنس بیمقدار بسیارست می دانم. دور نئی که تا کنم شکوه ز درد دوریت آه که میکشد مرا هجر تو در حضور تو. (آتشکدهٔ آذر ذیل شعرای قم) (قاموس الاعلام ترکی).