معنی صفیحة
7 بازدید
[ صَ حَ ] (ع ص، اِ) شمشیر پهناور. || روی پهن از هر چیزی. || تختهٔ در. || سنگ پهن. (منتهی الارب). - صفیحة الوجه؛ پوست [ روی ] . (منتهی الارب). ج، صفایح. || هر یک از هشت استخوان که جمجمه مرکب از آن است و آن را قبیله نیز گویند. || مقصود از آن در علم اسطرلاب جسمی است که محیط باشد به او دو دائرهٔ متساویهٔ متوازیه و سطحی که واصل باشد میان دو محیط این دو دایره و صفیحه که بر آن آفاق اقالیم سبعه نوشته باشند آن را صفیحهٔ آفاقی نامند چنانکه عبدالعلی بیرجندی در شرح بیست باب ذکر کرده است. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ صَ حَ ] (اِخ) موضعی است در بلاد بنی اسد. عبیدبن ابرص گوید: لیس رسم علی الدفین یبالی فلوی ذروة فجنبی ذیال فالمروات فالصفیحة قفر کل قفر و روضه محلال.(معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «صفیحة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حة» برای سرودن شعر