معنی صفوت
7 بازدید
[ صَ وَ ] (ع اِ) صفوة. خالص و برگزیدهٔ چیزی : چون خاک و هوا را بشود رتبت و صفوت چون چرخ و زمین را بجهد راحت و آرام. مسعودسعد. چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن. سنائی. آب را تا لطف و صفوت نار را تاب و تبش خاک را حلم و درنگ و باد را خشم و شتاب جاودان بادی بعالم پادشاه کامران خاک حلم و باد شوکت آب لطف و نار تاب. سوزنی. وز نور روی صفوت لعل تو آورد در یک مکان هم آتش و هم کوثر آینه. خاقانی. دریای عقلی در دلش صحرای قدسی منزلش از نفس کل آب و گلش، صفوت در اجزا داشته. خاقانی. صبح همه جان چو می، می همه صفوت چو روح جرعه شده خاک بوس خاک ز جرعه خراب. خاقانی. گفت لابد درد را صافی بود زین دلالت دل بصفوت می رود.مولوی. رجوع به صفوة شود. - صفوت آدمیان؛ پیغمبر اسلام : در خبر است از سید کائنات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمهٔ دور زمان محمد مصطفی (ص). (گلستان).
کلمات همقافیه با «صفوت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وت» برای سرودن شعر