معنی صفری
9 بازدید
[ صَ فَ ری ی ] (ع اِ) اول ازمنه. (منتهی الارب). اول الازمنة و تکون شهراً. (قطر المحیط). || بچهٔ گوسپندان که در طلوع سهیل زاده باشد، سپس قیظی. (منتهی الارب). نتاج الغنم مع طلوع سهیل و هو بعدالقیظی. (اقرب الموارد). || باران که در اول خریف بارد. (منتهی الارب). باران که در گرما آید. (مهذب الاسماء). || نباتی که در اول خریف روید. (قطر المحیط). || رفتن گرما و آمدن سرما. (قطر المحیط).[ صَ فَ ] (اِخ) تیره ای از شعبهٔ جبارهٔ ایل عرب از ایلات خمسهٔ فارس. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۷).[ صُ ] (ص نسبی) روی فروش. (مهذب الاسماء). رجوع به صفر شود.
کلمات همقافیه با «صفری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر