معنی صفراء

معنی صفراء

6 بازدید
[ صَ ] (ع ص) تأنیث اصفر است : همه دشت و کهسار گرما گرفت زمانه ز خود رنگ صفرا گرفت.فردوسی. به یک صفرا که بر خورشید رانده فلک را هفت میدان باز مانده.نظامی. رجوع به اصفر شود.
[ صَ ] (ع اِ) صَفْرا. خلطی است زردرنگ از اخلاط اربعه که به فارسی آن را تلخه گویند و به هندی پته نامند. (از غیاث اللغات). صفرا یا مرةالصفراء مایعی زرد مایل بسبزی با مزهٔ تلخ که از کبد تراود. زردآب. مؤلف ذخیرهٔ خوارزمشاهی آرد: صفو کیلوس اندر جگر سه بهره شود: بهره ای کفک شود و آن صفرا باشد. و بهره ای درد شود و آن سودا باشد و بهره ای خلط صافی پالوده بماند و آن خون باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و نیز نویسد: صفرا دو گونه است طبیعی و ناطبیعی. طبیعی خلطی است تیز، گرم و تر و مزهٔ او تلخ است و تولد او اندر جگر باشد و سبک تر از خون از بهر آنکه کفک خون است و رنگ خاص او زرد است و از خون روان تر است و آن را خزانه ای است با جگر پیوسته و آن زهره است تا اندر خزانه گرد میشود. در کشاف اصطلاحات الفنون از قانونچه و شرح آن آرد: نزد اطبا، نام خلطی است که آن را تلخ نیز گویند و آن بر دو قسم است: طبیعی مانند کف خون طبیعی که سرخ و روشن و خفیف و حاد است و غیرطبیعی و آن چهار قسم است اول مرهٔ صفراء دوم مرهٔ محیه که بصفراء محیه نیز نامیده میشود. سوم صفراء کراثیه که از صفراء محترقه و مرّهٔ صفراء ترکیب یافته، چهارم زنجاریه : صفرای مرا سود ندارد نلکا درد سر من کجا نشاند علکا.ابوالمؤید. طبع چو خاقانیی بستهٔ سودا مدار بشکن صفرای او زآن لب چون ناردان. خاقانی. خیک است زنگی خفقان دار کز جگر وقت دهان گشا همه صفرا برافکند.خاقانی. ترا مقامر صورت کجا دهد انصاف ترا هلیلهٔ زرین کجا برد صفرا؟خاقانی. صفرا همه بترش نشانند و من ز خواب چون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم. خاقانی. چو شیرینی و ترشی هست در کار از این صفرا و سودا دست مگذار.نظامی. اینهمه صفرای تو با روی زرد سرکهٔ ابروی تو کاری نکرد.نظامی. هستم از عناب تو صفرازده این همه صفرا ز عنابم ببر. از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی مینمود.مولوی. - امثال: صفرایش به لیموئی می شکند؛ یعنی سهل البیع است. (امثال و حکم دهخدا). || مجازاً در فارسی، خشم: مردی ام درشت سخن و با صفرای خویش بس نیایم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۵). کندی مکن، بکن چو خردمندان صفرای جهل را به خرد تسکین.ناصرخسرو. فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچ تا عهد میان ما بماند بی هیچ. (اسرارالتوحید). خرم ترم آنگه بین کز خوی توام غمگین کز هر چه کنم تسکین صفرای تو اولی تر. خاقانی. صفرای تو گر مشام سوز است لطفت ز پی کدام روز است.نظامی. - کیسهٔ صفرا؛ مراره. زَهرة. || ملخ که از بیضه فارغ شده باشد. (منتهی الارب). || گیاهی است ریگستانی که برگ آن ببرگ کاهو ماند. (منتهی الارب). ابوالعباس گفته نباتی است که در زمینهای رملی میروید، برگ آن باریک شبیه بپای کبوتر و شاخ های آن باریک و مزغب و گل آن زرد و نرم و طعم آن به اندک تلخی است و جهت استسقا آب آن را می آشامند انتفاع مییابند. (فهرست مخزن الادویه). نام گیاهی است که در ریگ ینبوع و نواحی آن روید برگهای آن باریک و به برگ رجل الحمامة ماننده بود، با شاخهای شبیه به شاخهای سراج القطرب و جملگی گیاه زرد بود و آب آن را بمستسقی آشامانند سود بخشد و طعمی مایل به تلخی دارد. (ابن بیطار). || کمان از چوب درخت نبع یا عام است. (منتهی الارب). کمان. (مهذب الاسماء). || زر. طلا: درون جوهر صفرا همه کفر است و شیطانی گرت سودای دین باشد قدم بیرون نه از صفرا. سنایی. دهره برانداخت صبح زهره برافکند شب پیکر آفاق گشت غرقهٔ صفرای ناب.خاقانی. || هوس. سودا: ناجسته به آن چیز که او با تو نماند بشنو سخن خوب مکن کار به صفرا. ناصرخسرو. ای عفی اللََّه خواجگانی کز سر صفرای جاه خوانده اند امروز اناراللََّه بر خضرای من. خاقانی. || در اصطلاح محدثان جامه ای است که در آن خطهای زرد باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون).
[ صَ ] (اِخ) (وادی...) از ناحیهٔ مدینه و خرمابن و زراعت فراوان دارد و در طریق حاج است، و بین آن و بدر یک مرحله است. رسول خدا (ص) بارها آن را پیمود. عرّام بن اصبغ سلمی گوید: صفراء قریه ای است دارای خرمابن و مزارع فراوان و آب آن همه چشمه بود و آن فوق ینبع از جانب مدینه است و آب آن بطرف ینبع جاری است. (از معجم البلدان). بیرونی در الجماهر از کندی آرد: معدن جمست در قریهٔ صفراء است و آن بمسافت سه روز راه تا مدینه بود. (الجماهر بیرونی ص ۱۹۴).

کلمات هم‌قافیه با «صفراء»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اء» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید