معنی صفر

معنی صفر

8 بازدید
[ صِ ] (ع ص) خالی از هر چیزی. (منتهی الارب). تهی و خالی. (غیاث اللغات). || رجل صفرالیدین؛ مرد بی چیز. (منتهی الارب).
[ صِ ] (ع اِ) خالی، ترجمهٔ سانسکریت صونیا در ریاضی هند و عربی، معادل زرو در فرانسه و در عین حال ریشهٔ کلمات غربی سیفرا، تزیفر و مشتقات آنها است و رجوع به سیفر، شیفر زرو و دائرة المعارف اسلامی (صفر) شود. قدما علامت صفر یعنی نمایندهٔ هیچ نداشتند. این علامت را هندیان اختراع کردند بنام صونیا یعنی تهی و ایرانیان که کتب ریاضی هندی را به عربی ترجمه و نقل کرده اند، آن را به صفر عربی که هم بمعنی تهی است ترجمه کردند و چون ترجمهٔ آنان به لاتینی برگشت، صفر عربی را در لاتینی شکسته و از آن زرو ساختند. علامت صفر (۰) یا (۰) است. صفر حافظ مرتبهٔ عدد است و خود آن عدد نیست و آن مرتبه نیز از عدد خالی است. دائرهٔ کوچک به این شکل (۰) که در علم حساب برای ده چند کردن عددی بطرف راست آن عدد می نویسند فی زماننا در عربی و فارسی بعوض آن دائرهٔ کوچک نقطه می نویسند مگر در هندی همان صفر نگارند. (غیاث اللغات): بگذشتی و صفر جای تو یافت از صفر کجا صفات جویم.خاقانی. ز هرچه زیب جهانست و هر که ز اهل جهان مرا چو صفر تهی دار و چون الف تنها. خاقانی. این گنج صرف دارد و آواز در میان نه وآن همچو صفر خالی و آوازهٔ مزور. خاقانی. که الف چون بشد از منزل یک صفر بر جای الف کرد ثبات.خاقانی. الحق از آحاد ملک خصم تو صفر است و بس گرچه رود در حساب هیچ بود در رقم. خاقانی. این جهان نفی است در اثبات جو صورتت صفر است در معنیت کو.مولوی. || (اِخ) در اصطلاح اهل تقویم علامت ستارهٔ زهره است. (غیاث اللغات). || علامت برج حمل است در تقویم و بهمین جهت از لفظ صفر کنایه باشد برج حمل. (غیاث اللغات). از صفت هم صفرم و هم منقلب هم آتشی گوئی اول برج گردونم نه من دوپیکرم. خاقانی. اولین برج فلک صفر است چون تو بهر فقر اولین پایه گرفتی صفر بهر خان و مان. خاقانی. صفر کن این برج ز جرم هلال باز کن این پردهٔ زشتی خیال.خاقانی.
[ صَ ] (ع مص) خالی شدن خنور و منه: نعوذ باللََّه من صفرالاناء؛ یعنی مردن مواشی. (منتهی الارب). تهی شدن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). || مردن. (منتهی الارب). || زردآب جمع شدن در شکم کسی. (منتهی الارب).
[ صُ ] (ع ص، اِ) خالی از هرچیزی. (منتهی الارب). || کنایه از دنانیر است. (النقودالعربیة ص ۱۵۱).
[ صُ / صِ ] (ع اِ) روی. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). صُفر؛ روئین که به هندی کانسی گویند. (غیاث اللغات): ذکر شهرستان روئین که آن را مدینة الصفر خوانند. (تاریخ سیستان). که کدامین خاک همسایه زر است یا کدامین خاک صفر ابتر است.مولوی. || صُفر؛ نحاس. (تذکرهٔ ضریر انطاکی). مس (؟). || سیاهیها که به زردی زند. مفرده اصفر، یقال: رجل اصفر و امرأة صفراء. (ترجمان علامهٔ جرجانی).
[ صُ فُ ] (ع ص، اِ) خالی. (منتهی الارب).
[ صَ فَ ] (ع اِ) بیماری شکم که روی صاحب خود را زرد گرداند. (منتهی الارب). صفرة تعلوا اللون و البشرة. (بحر الجواهر). بیماری زریر. زردی. یرقان. || عقل. || عقد. || بیم. روع. || نفس و دل. لب القلب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). یقال: لایلتاط بصفری؛ ای لایلزق بنفسی و لایقبله قلبی. || ماری است در شکم مردم می چسبد به استخوانهای پهلو و میگزد آنرا، یا کرمکی است که میگزد استخوانهای پهلو و سر آن را یا کرم شکم. (منتهی الارب). کرم شکم. (مهذب الاسماء). دود یقع فی الکبد و شراسیف الاضلاع فیصفر عنه الانسان جداً و ربما قتله. (بحر الجواهر). || (مص) جمع شدن زردآب در شکم. (منتهی الارب). اجتماع الماء فی البطن کمایعرض للمستسقی. (بحر الجواهر). || (اِمص) گرسنگی. (منتهی الارب).
[ صَ فَ ] (ع اِ) نام دومین ماه از ماههای عربی پس از محرم و پیش از ربیع الاول و در جاهلیت آن را ناجر گفتندی. ج، اصفار. جنگ صفین در غرهٔ این ماه به سال سی و هفتم هجری بود. و بقولی ولادت حضرت باقر (ع) در این روز است و روز هفتم صفر شهادت حسن بن علی علیه السلام است به سال پنجاهم و روز ولادت موسی بن جعفر (ع) امام هفتم شیعیان است به سال ۱۲۸ هـ . ق. و عامهٔ مردم روز سیزدهم صفر را نحس شمارند. و بیستم آن اربعین است یعنی چهلم شهادت حسین علیه السلام و روز بیست و هشتم آن رحلت رسول اکرم (ص) است و روز آخر این ماه بقولی روز شهادت حضرت رضا (ع) میباشد. مؤلف غیاث اللغات آرد: این نام مأخوذ است از صِفر بمعنی خالی چرا که چون این ماه صفر بعد از محرم واقع است قبل از ظهور پیغمبر ما (ص) قتال در ماه محرم حرام بود. از این سبب در ماه صفر مردم عرب برای قتال میرفتند و خانه ها را خالی میگذاشتند. و بعضی نوشته اند که بوقت وضع کردن اسم این ماه موسم خزان و ایام برگ ریز بود و برگ درختان زرد می شدند، لهذا این ماه را صفر نام کردند، در این صورت مأخوذ از صُفر است که بمعنی زردی باشد. (غیاث اللغات). ظاهراً این وجه تسمیه بر اساسی نیست : به خدا ار بحقیقت نگری مه شعبان و صفر یکسانست.انوری. از پس هر مبارکی شومی است وز پی هر محرمی صفر است.خاقانی. گر زکاتی بمحرم بدهی چون خسیسان بصفر بازمگیر.خاقانی. ماهتان در صفر سیاه شده است زآن چو گردون کبودپیرهنید.خاقانی.
[ صَ فَ ] (اِخ) ابوالفتح گوید: کوهی سرخ است از کوههای ملل قرب مدینه. ادیبی گوید صفر کوهی است به فرش ملل که منزل ابوعبیدةبن عبداللََّه بن زمعةبن اسودبن مطلب بن اسدبن عبدالعزی بدان بود و بدان کوه صخره هاست که صخره های ابی عبیده نام دارد. (معجم البلدان).
[ صَ فِ ] (ع ص) خالی. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).
[ صَ فِ ] (اِخ) نصر گوید: کوهی است به نجد در دیار بنی اسد. (معجم البلدان).
[ صُ فْ فَ ] (ع ص، اِ) گویا جِ صافر است چون شاهد و شُهَّد و غایب و غُیَّب و صافر خالی بود و هو مرج الصفر. (معجم البلدان).
[ صُ فْ فَ ] (اِخ) موضعی است بین دمشق و جولان و آن صحرائی است که بروزگار بنی مروان بدانجا وقعه ای مشهور بوده است و آن را در اخبار و اشعار خود آورده اند. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «صفر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید