معنی صفار
8 بازدید
[ صِ ] (ع اِ) جِ صُفارة. رجوع به صفارة شود. || آنچه در بن دندان ستور باقی بماند از کاه و جز آن. (منتهی الارب). و رجوع به صُفار شود.[ صَ ] (ع اِ) گیاه بهمی خشک. (منتهی الارب). و رجوع به صُفار شود.[ صُ ] (ع اِ) مار شکم و کرم آن. (منتهی الارب). ماری است در شکم که به دنده ها چسبد و بهنگام گرسنگی آن را بگزد و گویند جانور دیگری است که دنده ها و استخوانهای پهلو را که سوی شکم است می گزد و گفته اند کرمی است در شکم. (اقرب الموارد). || زردآب شکم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کنه. (منتهی الارب). || آنچه در بن دندان ستور باقی بماند از کاه و جز آن. (منتهی الارب). و رجوع به صِفار شود. || کرمکی که در سم ستور و سپل شتران پیدا شود. (منتهی الارب). دویبة تکون فی الحوافر و المناسم. (اقرب الموارد). || گیاه بهمی خشک. (منتهی الارب). و رجوع به صَفار شود. || بانگ و فریاد. (منتهی الارب). الصفیر. (اقرب الموارد). || زردی که بر لون و پوست برآید. (اقرب الموارد). زریر. (مهذب الاسماء). زردی که بر بشره افتد و آن مرضی است. یرقان. || آسهٔ گندم. (مهذب الاسماء). وقع فی البرّ الصفار، هو صفرة تقع فیه قبل أن یسمن و سمنه ان یمتلی ء حبه. (اقرب الموارد).[ صَ فْ فا ] (ع ص) روی گر. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || روی فروش. (مهذب الاسماء). ج، صفارون. || مسگر، و در الانساب سمعانی ضبط این کلمه را به ضم صاد نوشته است و گوید یقال لمن یبیع الاوانی الصفریة. (الانساب ورق ۳۵۳ الف).[ صَ فْ فا ] (اِخ) پشته ای است. (معجم البلدان).[ صَ فْ فا ] (اِخ) آقای سعید نفیسی نوشته اند: از شاعرانی است که در تذکره ها نام او نیست و تنها در فرهنگها اشعار او را بشاهد لغات آورده اند و چون در فرهنگ اسدی هم نام او هست پیداست که در قرن چهارم بوده و اشعاری که از او در فرهنگ ها آمده بدین گونه است: در لغت سارنج که مرغکی کوچک است: تو کودک خرد و من چنان سارنجم جانم ببری همی ندانی رنجم. در کلمهٔ ستیر که واحد وزنی بوده است هر یک هفت درم سنگ: یارب چه جهانست این یارب چه جهان شادی به ستیر بخشد و غم به قپان. در لغت تاخ که نام درختی است: عشق آتش تیز و هیزم تاخ منم گر عشق بماند این چنین وای تنم. و چون هر سه بیت به وزن رباعی است پیداست که وی به رباعی سرودن بیشتر مایل بوده است. (احوال و اشعار رودکی ص ۱۲۲۰).[ صَ فْ فا ] (اِخ) ابراهیم بن اسماعیل بن احمد مکنی به ابواسحاق. وی به سال ۵۳۴ درگذشت. او راست: صک الجنة. (کشف الظنون).[ صَ فْ فا ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبداللََّه بن یوسف، رجوع به احمدبن محمدبن عبداللََّه یوسف... شود.[ صَ فْ فا ] (اِخ) اسماعیل محمدبن اسماعیل مکنی به ابوعلی. وی از مردم بغداد و عالم در نحو و غریب لغت بود. او را شعری است. تولد وی به سال ۲۴۷ است و به سال ۳۴۱ هـ . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۲). یاقوت نسب وی را چنین نویسد: اسماعیل بن محمدبن اسماعیل صالح بن عبدالرحمان و گوید در نحو و لغت علامه بود و به ثقت و امانت مذکور. چندان صحبت مبرد را دریافت که بدو مشهور شد و از او روایت کرد. دارقطنی وی را درک کرد و او را به وثاقت بستود. صفار ۸۴ رمضان را روزه گرفت و در سنت متعصب بود. خطیب مرگ او را به سال ۳۴۱ و مولد او را به سال ۲۴۹ نوشته است. مدفن وی نزدیک قبر معروف کرخی است. مرزبانی گوید: صفار این اشعار را از خویشتن بر من برخواند: اذا زرتکم لاقیت اهلاً و مرحبا و ان غبت حولاً لااری منکم رسلا و ان جئت لم اعدم الا قد جفوتنا وقد کنت زوّاراً فما بالنا نقلی افی الحق ان ارضی بذلک منکم بل الضیم ان ارضی بذا منکم فعلا... (معجم الادبا چ دارالمأمون ج ۷ ص ۳۳-۳۶). و رجوع به ریحانة الادب ج ۲ ص ۴۸۳ شود. صاحب کشف الظنون گوید او را جزئی است در حدیث. (کشف الظنون چ دوم ستون ۵۸۸ ج ۱ ذیل کلمهٔ جزء).[ صَفْ فا ] (اِخ) بلخی حنفی مکنی به ابوالقاسم. او راست: الملتقط فی الفتاوی الحنفیه وی به سال ۳۳۶ هـ . ق. درگذشت. (کشف الظنون).[ صَ فْ فا ] (اِخ) محمدبن احمد مؤدب. مؤلف محاسن اصفهان وی را از شعرای معاصر خود شمرده است که بتازی شعر می سروده اند. (محاسن اصفهان ص ۳۴).[ صَ فْ فا ] (اِخ) لیث بن معدل. رجوع به صفاریان و رجوع به لیث شود.
کلمات همقافیه با «صفار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر