معنی صغیر
9 بازدید
[ صَ ] (ع ص) خرد. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی) (مهذب الاسماء). خرد و کوچک. (غیاث اللغات). کوچک. (مفاتیح العلوم خوارزمی). مقابل کبیر: چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر سبز بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر. منوچهری. بر شاخ نار بشکفهٔ سرخ شاخ نار چون از عقیق، نرگس دانی بود صغیر. منوچهری. - صغیرالانسان؛ نابالغ. خردسال. بمردی نارسیده. کودک. خواب نادیده : ای پسر همچو میر میری تو او کبیر است و تو امیر صغیر.ناصرخسرو. || نوعی از اشتقاق. || قسمی از ادغام. (کشاف اصطلاحات الفنون). - نبض صغیر؛ نبضی که ناقص باشد در طویلی و عریضی و شاهقی : و نبض، صغیر و بول ناری و بوی آن تیز باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر اندر کاری است که پسندیده و ستوده باشد... نبض صغیر باشد و حرکت چشم بر حال اعتدال. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - صغیر و کبیر؛ خرد و بزرگ.[ صَ ] (اِخ) لقب محمد تاسع از ملوک بنی نصر غرناطه. رجوع به محمد تاسع شود.[ صُ غَ یْ یِ ] (ع ص مصغر) تصغیر صغیر است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صغیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر