معنی صعق
7 بازدید
[ صَ / صَ عَ ] (ع مص) بیهوش گردیدن. (منتهی الارب). بیهوش شدن. (بحر الجواهر) (ترجمان علامهٔ جرجانی). بیهوش شدن و مردن. (دهار). بیهوش شدن و بمردن. (مصادر زوزنی). || در اصطلاح صوفیه مرتبهٔ فنا است در حق. کذا فی کشف اللغات و فی الجرجانی. صعق عبارت از فانی شدن در حق است، هنگامی که تجلی ذاتی حق بوسیلهٔ انواری که جز ذات حق ماسوی اللََّه را محترق کند بر بندگان خاص حق وارد شود. (کشاف اصطلاحات الفنون). || سخت آواز شدن. (اقرب الموارد).[ صَ عَ ] (ع اِمص) سختی آواز. (اقرب الموارد). || (اِ) آواز سخت. (منتهی الارب). || صدمه. (منتهی الارب). مرگ. (اقرب الموارد).[ صَ عِ ] (ع ص) آنکه بشنیدن آواز سخت بیهوش گردیده باشد. || منتظر و متوقع صاعقه از شدت هول. || مرد سخت آواز. (منتهی الارب).[ صَ عِ ] (اِخ) لقب خویلدبن نفیل. (منتهی الارب).[ صُ عِ / صِ عِ ] (اِخ) دلاوری بود بنی کلاب را. (منتهی الارب).[ صُ ] (اِخ) نصر گوید: آبی است مر بنی سلمةبن قشیر را. (معجم البلدان).[ صَ عَ ] (اِخ) آبی است بجنب مردمة بر جانب راست آن و آن بیست چشمه است و بنی سعیدبن قرط از بنی ابی بکربن کلاب را بود. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «صعق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عق» برای سرودن شعر