معنی واژه صعب
9 بازدید
[ صَ ] (ع ص) دشوار. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). عَسِر. عویص. مقابل سهل. مقابل آسان. تند. ناهموار.. ناخوار. دشخوار: هر که همی خواهد از نخست جهان را دل بنهد کارهای صعب و گران را. منوچهری. صعب چون بیم و تلخ چون غم جفت تیره چون گور و شنگ چون دل زفت. عنصری. محمدبن طغرل فرمان یافت هم اندر این ماه از علتی صعب که او را معوّد بود بروزگار. (تاریخ سیستان چ محمدتقی بهار ص ۳۰۵). و فضل بن حمید بیمار صعب شده بود و سوی پدر به پارس نامه نبشته. (تاریخ سیستان چ محمدتقی بهار ص ۳۰۵). شکر و منت خدای را کآخر آنهمه حال صعب گشت سلیم. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۸). در یک روز و یک ساعت سه علت صعب افتاد که از یکی از آن بنتوان جست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۱). بشراب و نشاط مشغول گشت و هوایش سرد بود و حال بجایگاه صعب رسید. (تاریخ بیهقی). صعب باشد پس هر آسانی نشنیدی که خار با خرماست.مسعودسعد. کس نگوید در این همه عالم که از این صعب تر بلا باشد.مسعودسعد. هر که درگاه ملوک را لازم گیرد و از تحمل رنجهای صعب... تجنب ننماید. (کلیله و دمنه). با سرکشی که دارد خوئی چه تندخوئی الحق فتاد ما را حالی چه صعب حالی. خاقانی. طمع آسان ولی طلب صعب است صعبیِ یافت از طلب بتر است.خاقانی. کار صعب آمد به همت برفزود گوی تیز آمد ز چوگان درگذشت.خاقانی. فتنه تا اندکی بود صعب است سهلش انگار تا فراوان شد.خاقانی. طعنهٔ بیمارپرس صعب تر از ترس کاین عرض از گنجه نیست از وطن آورد. خاقانی. به علت صعب گرفتار شد و معالجت خویش جز معاودت هواء ترکستان نشناخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۹۰). بار امانت چو گران بود و صعب من سبک از بار گران گم شدم.عطار. بر نیکمردی فرستاد کس که صعبم فرومانده فریاد رس.سعدی. صعب گردد به تو آن کار که اش گیری صعب سهل باشد به تو آن کار که اش داری سهل. ابن یمین. زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی. حافظ. دشمن ار دشمنی کند فن اوست کار صعب است دشمنی از دوست.مکتبی. || قوی. نیرومند. انبوه : هند بگشاده و زابل همه بگشاده بود لشکر صعب سوی ترک فرستاده بود. منوچهری. باید که مرد بداند که این دو دشمن دشمنانی اند که از ایشان صعب تر و قویتر نتواند بود. (تاریخ بیهقی). آن را که کس بجای پیمبر جز او نخفت با دشمنان صعب بهنگام هجرتش. ناصرخسرو. بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان تاچون که سال و ماه دوانند هر دوان. ناصرخسرو. خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم. (گلستان). شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود. (گلستان). || گران. سخت : اکنون کار بشمشیر رسید فردا جنگ صعب خواهد بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۰). و جنگی صعب رفت میان ایشان. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۵). || بامهابت. باوقار: و بهیچ روزگار من او را با خندهٔ فراخ ندیدم الا نیمه تبسم که صعب مردی بود. (تاریخ بیهقی ص ۵۱). || معاند. لجوج : صعبی تو منکری گر این کار نزدیک تو صعب نیست منکر.ناصرخسرو. || آنکه رام نباشد. (مهذب الاسماء). سرکش از مردم. (منتهی الارب). سرکش. (غیاث اللغات). || شتر خلاف ذلول. (منتهی الارب). || خودسر. (مهذب الاسماء). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). || نزد بلغا آن است که در ربط طرفه ای آورد لفظی مثل ترصیع و تجنیس، و معنوی مثل ایهام و خیال. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ صَ ] (اِخ) قلعه ای است از قلاع خیبر که به سال هفتم هجری سپاهیان اسلام در نبرد خیبر آن را بگشادند. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۷۷ شود.[ صَ ] (اِخ) موضعی است به یمن. (منتهی الارب). مخلافی است به یمن. (معجم البلدان).[ صَ ] (اِخ) ابن جثامةبن قیس اللیثی از شجعان صحابه است و در جنگهای عصر پیغمبر (ص) حاضر بود و در فتح اصطخر شرکت داشت و در حدیث روز حنین است: اگر صعب بن جثامه نمی بود سواران رسوا می شدند. وی در حدود سال ۲۵ هـ . ق. در خلافت عثمان درگذشت و گفته اند پیش از خلافت عثمان بمرد و او را احادیثی است در صحیح. (الاعلام زرکلی ص ۴۳۲). و رجوع به الاصابة ج ۳ ص ۲۴۳ و الاستیعاب ج ۱ ص ۳۲۲ و تاریخ الخلفا ص ۵۱-۸۰ و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.[ صَ ] (اِخ) ابن سعدالعشیرةبن مالک، از کهلان، از قحطانیة. جدی جاهلی است. (الاعلام زرکلی ص ۴۳۲).[ صَ ] (اِخ) ابن عجل بن لجیم بن صعب بن علی از بکربن وائل جدی جاهلی است. از پسران او اسود عنسی است. (الاعلام زرکلی ص ۴۳۲).[ صَ ] (اِخ) ابن علی بن بکربن وائل از عدنانیة جدی جاهلی است. عکابة و لخم و معاویة از فرزندان وی هستند. (الاعلام زرکلی ص ۴۳۲).