معنی واژه صریع
6 بازدید
[ صَ ] (ع ص، اِ) افتاده. ج، صَرْعی ََ. افکنده. (منتهی الارب). بیفکنده. (مهذب الاسماء). انداخته : نون الهوان من الهوی مسروقه فصریع کل هوی صریع هوان. (سندبادنامه ص ۲۶۲). || کمان ناتراشیده یا کمانی که چوب او بر درخت خشک شده باشد. || تازیانه. || چوب بر درخت خشک شده. (منتهی الارب). || شاخ درخت که بر درخت نیم شکسته زیر شاخهای دیگر آویزان مانده و آن نرم تر از شاخهای دیگر میباشد و از آن مسواک سازند. ج، صُرع. (منتهی الارب).[ صِ رْ ری ] (ع ص) نیک اندازنده. || آنکه همهٔ اقران خود را اندازد. (منتهی الارب).