معنی صرفی
7 بازدید
[ صَ فی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به صرف. || عالم به علم صرف. ج، صرفیون و صرفیین.[ صَ ] (اِخ) شاعری است. صاحب مجمع الخواص آرد: وی ژولیده موی و با وضع درویشی و بی سروپائی راه میرفت. به درویشی نبود. قضا را با وی رقیب شدیم عاقبت بجور خواجه زاده تاب نیاورده به نحوی ترکش کرد که ممنون و منت دار شدیم کمتر کسی صرفش را بدین نحو می داند. اسم وی با مسمّی ََ مطابق و طبع شعر او هم صحیح و سالم بود. از اوست: چه دمی بود که عاشق سر کوی یار گیرد به هزار امیدواری سر رهگذار گیرد. (از تذکرهٔ مجمع الخواص صص ۲۷۸-۲۷۹).[ صَ ] (اِخ) شاعری است و مؤلف آتشکده نویسد: نام او صلاح الدین و گویند او را با خواجه سلمان نسبتی است الحق شعر وی خالی از امتیاز نیست وی از تلامذهٔ مولانا محتشم کاشی بود، از اوست: با تو رشکم کشد و بی تو جدائی چه کنم می کشم اینهمه از دیدن و نادیدن تو. * چو ز رفتن تو مُردم تو نشاط کن که هرگز به مراد خاطر خود به از این سفر نکردی. * صرفی ز عشق دوست به نوعی نمرده ای کز دشمنان به مرگ تو خرم شود کسی. (از آتشکدهٔ آذر ذیل شعرای ساوه). صادقی کتابدار در مجمع الخواص آرد: وی شاعر خوبی است. فقیر با او ملاقات نکرده ام ولی این ابیاتش را شنیده ام: به سفر زمانه دایم چو منت غریب دارد سر آن دیار گردم که تواَش غریب باشی بگذر ز چارهٔ من بگذار تا بمیرم من ناتوان که باشم که توام طبیب باشی؟ اگرت نصیب از آن لب نرسد مرنج صرفی گنه کسی چه باشد چو تو بی نصیب باشی؟ * غمی کز مرگ دشمن دارم اینست که ترسم در غم او مرده باشد. * کشتند و سوختند مرا ای هما برو کز قسمت تو هیچ در این استخوان نبود گویا که می کشند مرا هرگز اینچنین غوغای عام بر در زندان من نبود... (مجمع الخواص ص ۲۲۲). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.[ صَ رَ فی ی ] (ص نسبی) از نجائب منسوب اند بسوی صرف که قبیله ای است. (منتهی الارب). و گویند صدفی است. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «صرفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر