معنی صرح

معنی صرح

7 بازدید
[ صَ ] (ع اِ) کوشک. کوشک بلند. (ربنجنی) (زمخشری) (ترجمان جرجانی) (دهار). کاخ. (زمخشری). خانهٔ بزرگ. قصر. هر بنا که بلند باشد. هر بنا که عالی باشد: این دم آن نیست کآن آید بشرح هین برآ از قعر چه بالای صرح.مولوی. || منار کوشک. السرای. السرایة. (نشوء اللغة ص ۹۵). ج، صروح. (ربنجنی) (زمخشری). || (مص) پیدا کردن. آشکار کردن. (منتهی الارب).
[ صَ رَ ] (ع ص) خالص و بی آمیغ از هر چیز و گزیدهٔ آن. (منتهی الارب) (منتخب) (لطایف اللغات) (غیاث اللغة) (نشوء اللغة ص ۱۴۰). || شیر روغن گرفته. (آنندراج). || مرد پاکیزه که نسب او بدیگران نیامیخته باشد. (آنندراج). || (مص) خالص شدن سرمه.
[ صَ ] (اِخ) صرحا.نام کاخی است افسانه ای که برخی بنای آن را به بخت نصر و برخی به فرعون و برخی به کیکاوس نسبت داده اند. در قرآن آمده است: {/Bفَأَوْقِدْ لِی یََا هََامََانُ عَلَی اَلطِّینِ فَاجْعَلْ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلی ََ إِلََهِ مُوسی ََ . ۱۳-۲۶۲۸:۳۸/}(قرآن ۲۸/۳۸). {/Bوَ قََالَ فِرْعَوْنُ یََا هََامََانُ اِبْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ اَلْأَسْبََابَ . `أَسْبََابَ اَلسَّمََاوََاتِ فَأَطَّلِعَ إِلی ََ إِلََهِ مُوسی ََ . ۱-۱۷۴۰:۳۶-۳۷/}(قرآن ۴۰/۳۶-۳۷). صاحب مجمل التواریخ مؤلف در قرن ششم گوید: و کیکاوس در بابل بنای بلند بهوا برشده ای برآورد و چنین گویند که آن را عقرقوب خوانند، اثر آن را بعضی تل نمرود گویند و عوام تل قرقوب خوانند و من آن دیده ام، و بهری صرح خوانند معرب کرده از زبان نبط عراق که کوشک را صرحا خوانند. (مجمل التواریخ والقصص چ بهار ص ۴۷). نام کاخ بخت نصر که نزدیک بابل باشد. بنائی است مر بخت نصر را نزدیک بابل. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). خواندمیر گوید: و بنای صرح هم در آن ایام [ در روزگار موسی و فرعون ] بوقوع پیوسته، و کیفیت این قضیه چنان بود که فرعون بر زبان آورد که من میخواهم به آسمان بروم و از خدای موسی خبری یابم و این اندیشه در خاطر نامبارکش قرار گرفته هامان به اشارت آن بی سر و سامان به بنای عمارتی در غایت رفعت مشغول گشت و خشت پخته اختراع نموده، بعد از اتمام آن موضع که بقول صاحب جعفری هزار و دویست ارش ارتفاع داشت؛ فرعون بر آنجا صعود نمود آسمان را همچنان دید که از روی زمین ملاحظه کرده بود لاجرم خائب و خاسر بپایان (کذا) آمد و همان لحظه صرح بجهت رسیدن پر جبریل قطعه قطعه گشته هر پاره بجائی افتاد و هر استاد و مزدور که در آن بنا کار کرده بود روی به بئس المهاد نهاد. (حبیب السیر چ ۱ تهران جزء ۱ ج ۱ ص ۳۳ و چ خیام ج ۱ ص ۸۹). {/Bقِیلَ لَهَا اُدْخُلِی اَلصَّرْحَ فَلَمََّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سََاقَیْهََا قََالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوََارِیرَ.۱-۱۸۲۷:۴۴/} (قرآن ۲۷/۴۴). سلیمان بفرمود مر دیوان را تا یکی صرحی کردند و معنی صرح بنا باشد، بفرمود تا پیش وی اندر و پیش کوی وی اندر جای کردند. (ترجمهٔ بلعمی طبری).

کلمات هم‌قافیه با «صرح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید