معنی صراف

معنی صراف

6 بازدید
[ صَ رْ را ] (ع ص، اِ) صیغهٔ مبالغه از صرف. صیرفی. (زمخشری) (دهار). صیرف. (منتهی الارب). نقاد. نقاد دراهم. || انتساب به اشتغال بعمل خرید و فروش طلا را می رساند. (سمعانی). || دانندهٔ علم صرف. || سره گر. سره کنندهٔ سیم و زر. سره کننده. سیم سره کننده. (منتهی الارب). گرداننده. گردانندهٔ درم. بازگرداننده. درم گزین. گاه بد. گهبد. جهبذ. قسطار. قسطر. ج، صرافون : ای بر رستهٔ صرافان بر، من بر در تیم کودکی دیدم پاکیزه تر از در یتیم.مسعودی. سائل از بخشش تو گشت شریک صراف زائر از خلعت تو هست ردیف بزاز.فرخی. گاه صرافست و گه بزاز و هرگز کس ندید رایگان زر صیرفی و رایگان دیبا بزاز. منوچهری. شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف مه و خور است همانا بباغ در صراف. ابوالمؤید. چگونه داند انگشتری که زرگر کیست چگونه داند صراف خویش را دینار چو نیست دانش بر کار خویش دایره را چگونه باشد دانا بخالق پرگار؟ناصرخسرو. گروهی زیرکان شراب را محک مرد خوانده اند و گروهی ناقد عقل و گروهی صراف دانش و گروهی معیار هنر. (نوروزنامه). کعبه صرافی دکانش نیم بام آسمان بر یکی دستش محک زر ایمان آمده. خاقانی. هوا را دست بربستم، خرد را پای بشکستم نه صرافم چه خواهم کرد نقد انسی و جانی. خاقانی. تا یافت محک شب از پلیدی صراف فلک دکان برانداخت.خاقانی. جان بر تو کنم نثار نی نی صراف سفال برنتابد.خاقانی. کان سخن ما و زر خویش داشت هر دو بصراف سخن پیش داشت.نظامی. صراف سخن بلفظ چون زر در رشته چنین کشید گوهر.نظامی. صراف سخن باش و سخن بیش مگو چیزی که نپرسند تو از پیش مگو.سعدی. مزن جان من آب زر بر پشیز که صراف دانا نگیرد بچیز.سعدی (بوستان). خموش حافظ وین نکته های چون زر سرخ نگاهدار که قلاب شهر صراف است.حافظ.
[ صِ ] (ع مص) بگشن آمدن سگ ماده. (زوزنی). خواهش نر کردن سگ ماده. خوسه شدن سگ ماده. (از منتهی الارب). || مبادلة. صرافة. فان الصراف مزاولة الصرف بین العین و الورق فی التفاضل بین النقود المختلفة. (الجماهر ص ۲۴۲). || (ص، اِ) جِ صَریْفَة. رجوع به صریفة شود.
[ ] (اِخ) شیخ ابراهیم بن حسین. یکی از کبار مشایخ دور سلطان محمد و مریدان آق شمس الدین است. اصلاً از سیواس و مدرس مدرسهٔ «خوند خاتون» در قیصریه بود بعداً فهمید که یکی از شرایط این وظیفه حنفی المذهب بودن است و وی خود شافعی بود، پس ترک مدرسه را گفته و بسائقه جذبه ای که در اندرون آن خسته دل پیدا شده بود بعزم ملاقات مشایخ اردبیل رحلت کرد و در بین راه اوصاف شمایل آق شمس الدین را شنیده بقصبهٔ ینی بازار برای ملاقات او آمد و ارشاد یافت و مدت مدیدی در خلوت و ریاضت مشغول عبادت شد و بزمرهٔ واصلین درآمد، در تاریخ ۸۸۷ هـ . ق. در همان قصبه گذشته شد تربتش زیارتگاه انام است. اثری موسوم به گلزار در بارهٔ اطوار سلوک نگاشته است. (قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «صراف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید