معنی صحرانورد
6 بازدید
[ صَ نَ وَ ] (نف مرکب) بیابان نورد. تندرو. تیزتک : صحرانوردی، کوه پیکری، زمین هیکلی، ابررفتاری (اسب). (سندبادنامه ص ۲۵۱). هم از تازی اسبان صحرانورد هم از تیغ چون آب زهرآبخورد.نظامی. نشست از برخنگ صحرانورد همی داشت دیده به آن آبخورد.نظامی. من و چند سالوک صحرانورد برفتیم قاصد بدیدار مرد.سعدی.
کلمات همقافیه با «صحرانورد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر